تبليغاتX
جوینده
روزگار یک جستجو گر

یکی دو روز پیش باید برای پذیرفته شدن در جایی با یه سازمانی مصاحبه می کردم. مصاحبه هم کتبی بود هم شفاهی. شفاهیش بیشتر روم تاثیر گذاشت. خیلی مهم نیست که براتون بگم چی ها ازم پرسیدن، فقط همین قدر بدونید که انقدر پرسیدن و انقدر سوال ها ریز بود که تمام حافظه ام رو از 7، 8 سال پیش تا الان شدیدا مورد جستجو قرار دادم تا بتونم جواب بدم! اطلاعاتی که مدتها بود مونده بود خاک می خورد رو کشیدم بیرون و خلاصه هر چی می دونستم و نمی دونستم ریختم رو دایره!

نتیجه اش خیلی برام مهم نیست، چیزی که میخوام بگم اینه که وقتی رفتم خونه با خودم فکر کردم درسته که انتظار نداشتم ازم بپرسن در مورد قوانین معنوی چی می دونی! ولی چه قدر مسخره بود که از همه چی پرسیدن غیر از چیزایی که واقعا اهمیت داره. مثلا هیچ کس نپرسید تا الان عاشق چیزی بودی؟ عرضه ی اینو داری که از چیزی خوشت بیاد و درست و حسابی دنبالش کنی؟ یا حد اقل بپرسن این رشته ای رو که خوندی دوست داشتی؟ می تونی از اهداف ما خوشت بیاد و با همون تواناییت برای دنبال کردن چیزایی که دوست داری هم راستا با مسیر ما قدم برداری؟ هیچ کس نپرسید تو معمولا چه طور استدلال می کنی؟ کی می گی چیزی رو می دونم؟ اصلا تو دانشگاه چی یاد گرفتی؟ مثلا اگه این یکی رو ازم می پرسیدن می گفتم مهمترین چیزی که تو دانشگاه یاد گرفتم این بود که خیلی چیزا هست که هیچی در بارشون نمی دونم! و خیلی از چیزایی رو هم که قبل دانشگاه فکر می کردم می دونم در واقع نمی دونم!

وسط اون همه سوالی که به هر چیزی مربوط بود غیر از شخص من! یه هو ازم پرسید شما چه جور اخلاقی داری؟ با تمام قوا ذهنم رو که تا اون لحظه همه جا رفته بود غیر از توی خودم! جمع و جور کردم و یه کم فکر کردم. با خودم گفتم خدایا! من چی بگم به این؟! به هیچ وجه امیدوار نشدم که بالاخره داره یه چیزی در مورد خودم ازم می پرسه! چون می دونستم اینو به این خاطر پرسیده تا ضعف خودشو در شناخت من، به وسیله ی خودم جبران کنه! امیدوار بود اطلاعات مفیدی بهش بدم، ولی قوانین دنیا این جوری نیست، مثل همیشه قدرت دست کسی بود که اطلاعات دستش بود! یعنی من! یه تعریف یخ که بعدا فکر کردم توجیه کننده ی خوبی هم برای بعضی مواردی بود که طی مصاحبه خراب کرده بودم! بهش دادم!

این اولین باری نبود که یکی داشت سعی می کرد با عینک خودش منو ببینیه و واقعیت بی شکل منو تو چارچوب های بتونی خودش جا بده! البته من آگاهانه خودمو تو چارچوب هاش جا دادم، ولی این آرزو برام موند که کاش حد اقل خودم این جوری نباشم و از ظن خود یار کسی نشم!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 16:12  توسط جوینده | 

حس خاموش نوشتن

یخ دستان تفکر زده ام را ذوب کرد

 روزه ی سکوت قلمم را بشکست

حس خاموش شنیدن از تو

شب برفی مرا شعری کرد ...

 

باز اومدم باهات حرف بزنم. ستاره مگه من غیر از تو کی رو دارم؟ همیشه آخرش به این می رسم که کسی غیر از تو کنارم نیست. ستاره می دونی تو این چند وقت چی کشیدم ... می دونی چه جوری خورد شدم ... می دونی .... می دونی ... ستاره تو همه چیز رو می دونی. آره همش به من وابسته است، خواستم بنویسم تقصیر منه ولی یاد اون حرفت در مورد احساس گناه افتادم. واقعا این احساس آدم رو به زمین می چسبونه، عبارت ((به من وابسته است)) مسئولانه تره.

ستاره یادته چی شد که بهت گفتم ستاره؟ قبلا ها بهت می گفتم فرشته. آره، همون حرفی که اون روز گفت، ستاره حالا کاش می دید که هنوز هم که هنوزه دیگه فرشته صدات نمی کنم. می دونم اینا همه بهانه بود، بهانه ای برای اینکه بهتر بشناسمت، و البته برای اینکه خودمو بهتر بشناسم. قیمت بعضی چیزا چه قدر زیاده، مخصوصا چیزایی که به ماهیت آسمونی و بی نظیر تو مربوط بشه. هزار تا زخم به دست و پامه و کلمه ها به سختی از تنگنای حنجره ام بیرون میاد، ولی هنوز هم مثل اون روز اول، هر چند اشک آلود و با ناله، می گم که اگه دنیا رو هم داشته باشم به پای یه نگاهت می ریزم.

هنوزم وقتی از این پنجره نگاه می کنم خاطره ی دریا رو می بینم. هنوزم وقتی موج های بلند پیداشون می شه یاد ساحل می افتم. ستاره، کاش این ابرا برن و من بمونم و تو. کاش این بارونی که چشم هامو گرفته بند بیاد، کاش خاطره ی همه ی دریا ها خشک بشه ...

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 19:54  توسط جوینده | 

جوینده همیشه هم نمی تونه ((بگه)) بعضی وقت ها در مسیر زندگی معنوی به جاهایی می رسی که فقط باید ببینی و تجربه کنی. سکوت کنی و از هر چی که داره اتفاق می افته و هر قدمی که داری بر می داری آگاه باشی. اینم بخشی از زندگی یه جوینده است.

 

خوب احتمالا الان می گید این حرف نداشته بزنه اینا رو نوشته!!! شاید! به هر حال یه دوره هایی هست که آدم ترجیح می ده فقط بشنوه.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 16:34  توسط جوینده | 

اخیرا یه بار کار جالبی کردم، تمام اتفاقات یه روز پر ماجرا رو با یه سبک ویژه نوشتم، هر اتفاقی رو جور ازش حرف زدم که رویای بیداری بودنش واضح می شد. البته لازمه ی این کار اینه که یه کم ادبی تر یا قطعه ی ادبی مانند بنویسید. این سبک کمک می کنه معنی هر چیزی رو بفهمید. اصلا سبک نگاه شما به اتفاقات تعیین کننده ی جملات و تشبیهاتیه که استفاده می کنید. مثلا من نوشته بودم:

"... هوا سرد بود، پارک سرد بود، نگاهمم سرد بود. تنها دلخوشیم آفتاب بود که یه کم گرمم می کرد."

فایده این کار هم اینه که به سبک نگاه معمول خودتون آگاه تر می شید و دوم اینکه با کنار هم گذاشتن اتفاقات معنی اونا براتون واضح تر می شه. مثلا من تو این مثال حس نگرانی و ترس و تا حدی نا امیدی رو نشون دادم. اما از طرفی یه امیدواری و احساس داشتن پشتیبان هم توش هست که با اشاره به آفتابنشون داده شده. سومین فایده اش حساس تر شدن به موارد رویای بیداری در طول روزه. مثلا من اینجا توجه کردم که یه حضور گرما بخش مثل آفتاب هم بوده. خوب از این به بعد به این حضور های پشتیبان حساس تر خواهم بود! همیشه زندگی از کوچکترین چیزها هم برای هدایت ما استفاده می کنه. بستگی به ما داره که چه قدر حواسمون جمع باشه.

خلاصه اینکه بد نیست این کار رو گاهی، مخصوصا تو روزهای پر ماجرا و خاص انجام بدید. مثل یه تمرین معنوی می مونه، البته از اون انواعی که من از خودم درآوردم!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:16  توسط جوینده | 

"...آن که از پی پیکان زرین می پرد و از خندق سهمناک بهشت گذر می کند، آن جا که در اعماق دره های ژرفش غبار نیمه شفاف و شگفت انگیزی سوسو می کند و چشمک می زند، قدم به درون اقلیم سوگماد مقدس نهاده است ..."((جلد اول ص 21))

 

چه قدر این عبارت زیباست! چه تعبیر قشنگی از جستجوی معنوی کرده: پیکان زرین. واقعا چیزی که جوینده رو به سمت خانه ی حقیقی می کشونه مثل تعقیب پیکان زرینی می مونه که هر چند وقتی گوشه ای از درخشش رو می بینه و باعث می شه یه قدم دیگه به سمتش بره.

دومین نکته ی زیبای این عبارت تعبیر خندق سهمناک برای بهشته! احتمالا شما هم به این ادراک رسیدید که بهشت بیشتر جایگاهی سهمناکه تا چیزی خواستنی! یه جور فراموش خانه، به درد روحی می خوره که لذت مجرا شدن رو درک نکرده باشه وگرنه برای روح های جوینده ای که این لذت رو چشیدن کسل کننده ترین جاست. اخیرا داشتم فکر می کردم هر روحی در یه نقطه ای به این نتیجه می رسه که هیچ تمایلی به این نداره که از روی ترس از جهنم و یا شهوت به بهشت کاری رو انجام بده. بعد خیلی ها می زنن زیر همه چی و می گن اصلا بی خیال خدا و معنویات و اینا! من به این آدم ها تبریک می گم! چون تونستن به پوچی یکی از خدایان ذهنی پی ببرن (یکی از پست های ماهیت الهی تا اصالت روح در مورد همینه).

 اما این افراد هنوز یه چی تو زندگی کم دارن و اونم درخشش تازه ای از پیکان زرین روح الهیه که روح رو به سمت غبار شفاف و شگفت انگیزی در اعماق دره ای ژرف هدایت می کنه. همون خانه ی حقیقی. در مورد اینکه چرا اون جایگاه و اون آگاهی والا این جوری توصیف شده  چیزایی به ذهنم می رسه مثل اشاره به نور روح الهی و اینکه این نور با تمام درخشش شدید و ناجور نیست ولی شفاف و شگفت انگیزه.

عبارت قشنگی بود. می خوام توی پست هایی با این عنوان همین جوری یه عبارت زیبا بیارم و هر چی در موردش به ذهنم رسید بنویسم. ادعای اینو ندارم که این جملات رو تفسیر دقیق و کامل می کنم، من فقط درک و تجربه ی خودمو می گم. امیدوارم شما هم توی کامنت ها همین کار رو بکنید!


واژه ها:

سوگماد:خدا

 

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:26  توسط جوینده | 

صبح که پا شدم یادش افتادم. یاد دیروز. بهم گفت بهت نگم فرشته! گفتم باشه ولی چی بگم؟ چیز جالبی به فکرمون نرسید، خوب چون تو باید خودت بگی چی صدات کنم! بعد گفتی ستاره صدات کنم! عالیه! باورم نمی شد بشه چیزی بهتر از فرشته پیدا کرد که باهاش تو رو صدا کنم. ولی ستاره واقعا بهتره. تو بیشتر یه ستاره ای تا یه فرشته. ستاره ای که در آینده ی آسمان می درخشید! کی می درخشید؟ خوب همون وقتی که ... همون وقتی که اون کوه رو دیدم، اون جاده ی سفید رو دیدم، توی اون شاهراه قدم زدم، نماد کاغذی یه ستاره ی آبی رو به دیوار اتاقم زدم  و ... شاید توی همه ی لحظه های زندگیم. می دونی ستاره، ستاره ی آبی من، داشتم فکر می کردم اون که نگفت اصلا صدات نکنم، گفت بهت فرشته نگم، و بعد دیدم چیزی که اول یه کم حالمو گرفت چه قدر جالب از آب دراومد!

ستاره شاید  همیشه این جوری باشه، همیشه یه کسایی رو سر راهم می ذاری که به هر شکلی بهت نزدیک تر بشم، حتی اگه به بهای به هم ریختن همه ی عادت ها باشه! گاهی باید بین عادت ها و تو، یکی رو انتخاب کرد. ستاره، دیوونه تر و عاشق تر از این حرفام که تو رو انتخاب نکنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:41  توسط جوینده | 

رنگ اول:

می دونی فرشته، کاش تمام دنیا چشم های تو بود. کاش رنگ همه ی روز ها رنگ تو بود. اینم از رنگ سه شنبه، پر رنگ و تیره بود. مثل این روزها. بیا، شاید روشن بشه.

آخ فرشته رسما دیوونه شدم! به جای تو به همه می گم تو! همه شدن تو! آخ فرشته رنگ چشم هات همه جا هست! ولی نمی دونم چرا نمی ذارن بهت فکر کنم. چرا نمی ذارن برات و ازت بنویسم؟

فرشته چشم هات رو با هیچی عوض نمی کنم. حتی با مدرک فوق لیسانس و دکترا! حتی با هیچ عشق دیگه ای. چی دارم می گم پری؟ مگه عشقی غیر از عشق تو هم هست؟ مگه رنگی غیر از رنگ چشم های تو هم هست؟ مگه اصلا چیزی غیر از تو هم هست؟ وقتی به جای تو به هر کس دیگه ای می گم تو، چه انتظاری از من دیوونه داری؟! باور کن گاهی خودمم نمی دونم این ضمیر "تو" به کی بر می گرده! آخ فرشته دیوونه ی همین ابهامتم!

می دونی پری، گاهی فکر می کنم اینکه کسایی هستن که نمی ذارن بهت فکر کنم بازتاب درون خودمه. یعنی من هنوز درست نفهمیدم که اصولا "غیر از تو"ای وجود نداره، به همین خاطر کسایی هستن که بهم می گم به غیر از تو فکر کنم.

آخ سپیده! کاش بدونی این شب طولانی با من چه کرد و این یک ساعت قبل از طلوع داره باهام چی می کنه! ... چرا بهت گفتم سپیده؟ چه کلمه ی خوبی؟ اونم برای تو! تازه و روشن! سپیده حتی اسم هایی ازت هم که به ذهنم می رسه مثل خودت عمیقن!

می دونی فرشته، کل عمرم رو بذارم ازت بنویسم کمه! حیف که نمی ذارن! ولی شاید هر چیز دیگه ای رو هم بنویسم اسم تو باشه، حتی php1!

 

رنگ دوم:

اینم از رنگ پنج شنبه! زرد بود! مثل همه ی پنج شنبه ها! فرشته آدم وقتی به آخرش می رسه حسرت روز هایی رو می خوره که رنگ هاشون رو ننوشته! کاش فردا رنگش رنگ تو باشه!


 

توضیح:یک برداشت معنوی از همچین نوشته هایی فقط کار جوینده های حسابیه!!!!


 

 

1-Php نام یک زبان برنامه نویسی وب است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:13  توسط جوینده | 

توی پست قبلی این مبحث از این حرف زدیم که ((کسی که او را دوست می داری هم روح هست)). یه چیزای دیگه ای تو همین زمینه به ذهنم رسید که فکر کردم بد نیست بگم.

یه بار داشتم فکر می گردم زندگی همیشه در مورد کسایی که خیلی دوستشون دارم، چه دوست، چه فامیل و ... علاوه بر اون چیزایی که در اونها دوست دارم چیزهایی رو بهم نشون می ده که دونستنش خیلی برام خوشایند نیست. مثل این می مونه که شما خیلی ماه رو دوست داشته باشی و یه روز متوجه بشی لکه های سیاهی هم داره. یه برخورد با این قضیه اینه که ناراحت بشی و حالت بگیره و از اون طرف بدت بیاد. یه راه دیگه اینه که به یه چیز مهم فکر کنی.اینکه تکلیف خودتو با احساست روشن کنی. اینکه چه چیز در طرف مقابل هست که باعث می شه بهش علاقه داشته باشی؟ آیا کل شخصیتش و یا نه مثلا رفتارش در فلان مورد خاص. یا مثلا اطلاعاتش در یه زمینه ی مورد علاقه ی شما. وقتی این جوری فکر کنی دیگه حالت نمی گیره از اینکه یه عمری می گفتی فلانی آدم با ارزشیه ولی بعد یه هو چیزی ببینی که بخوره تو ذوقت!

اینو علاوه کنید بر یه چیز دیگه که الان می خوام بگم. من فکر می کنم دیگران رو باید در یه حالت تعادل ویژه دوست داشت. یعنی همون عشق معنوی و بدون احساسات دست و پا گیر. علاوه بر معانی وسیعی که برای این مفهوم می شه گفت، به طور خاص در اینجاط منظورم اینه که طوری دوست بداری که چیز هایی که در اون فرد هست و تو دوست نداری رو ببینی و بدونی، و حتی اگه هنوز چیزی ازش ندیدی بدونی که حتما خواهی دید! ولی باز با همه ی این توصیفات دوستش داشته باشی چون یه روحه و از قضا از جهاتی شبیه ایدآل های تو. این نگرش نیاز مند اینه که وقتی به دیگران نگاه می کنیم فقط به ماهیت واقعی اونا و البته خودمون فکر کنیم. همون ماهیت الهی.

یه بار یه گوشه نوشتم: دیگران را چنان دوست بدار که دیدن منفی ترین و مثبت ترین صفتشون خلل چندانی در علاقه ی تو ایجاد نکنه، یا حد اقل از یه مینیمم یا ماکسیممی کمتر و بیشتر نشه. البته خود این حرف مستلزم اینه که شما با کسی که صفات منفی زیادی داره اصلا آشنا نشی، یعنی حتی طرفش هم نرفته باشی. اینایی که گفتم در مورد آدم های عادیه و نه نا به هنجار!

یه تحقیق اخیر علمی می گفت (احساس دوست داشتن) برای قلب (همون قلب فیزیکی!) مفیده! به همین خاطر پیشنهاد می کنم اطرافیانتون رو دوست داشته باشید! اما یه عشق معنوی.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 17:8  توسط جوینده | 

شاید بشه گفت توی دوتا پست قبل همه جور کلمه و کلامی رو که استفاده می شه پوشش داده شد و گفتیم کجاها مشکل درست می شه. یه خورده هم ترسیدیم و حواسمون جمع شد که چه کلماتی داریم استفاده می کنیم! تو این پست می خوام بگم نباید خیلی هم ترسید! چون مثل همیشه یه راه خوب و عجیب وجود داره تا با استفاده ی اشتباه از کلمات برای خودمون دردسر بی خودی درست نکنیم.

شاید این جمله رو شنیده باشید که هر کاری می خوای بکنی اول این سه سوال رو از خودت بپرس: آیا حقیقت داره؟ ایا از روی مهربانیه؟ آیا لازمه؟ وقتی جوابت به هر سه تای این سوال ها مثبت بود اون کار رو انجام بده. دقیقا همین تکنیک رو می شه برای کلماتی که استفاده می کنیم به کار برد. این سه سوال اونقدر ها هم که به نظر میاد طولانی نیست! وقتی عادت کنید در کسری از ثانیه می شه به همش فکر کرد.

اخیرا سرما خورده بودم، خیلی هم ناجور! بعد از یه هفته که تقریبا خوب شده بودم تازه صدام گرفت! به نحوی که نمی تونستم با صدای معمولی حرف بزنم. و اگه یه کم زیاد حرف می زدم بدتر هم می شد! این وضع برام فرصتی شد تا ببینم چه قدر در طول روز چیزای ((غیر لازم)) می گم! تقریبا همه ی اونا رو سعی کردم تو اون حال حذف کنم. این چیزای غیر لازم در پنجاه درصد موارد مشکل ساز هم می شن. چیزایی مثل غیبت های یه جمله ای، مسخره کردن های یه کلمه ای! و گفتن چیزایی که از روی مهربانی نبود. خلاصه با خودم گفتم بعدا هم که صدام خوب شد همین روند رو ادامه بدم. البته تا حالا که جوینده ی تنبلی بودم و این کار رو کم بهش اهمیت دادم، ولی سعی می کنم روش کار کنم.

می شه یه مدت فرض کنید که صداتون گرفته! روی هر چیزی که می خواهید بگید فکر کنید و سه تا سوال رو بپرسید و بعد بگید. این طوری، با عمل کردن از روی عشق، دردسر های بی خودی ناشی از استفاده ی نادرست از کلمات رو حذف کنید.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 16:49  توسط جوینده | 

تا الان یه کم مقدمه چیدم و بعد از قدرت تشبیهات گفتم. مورد بعد اینه که ما فارسی زبان ها متاسفانه یه سری عادت های بد در گفتار داریم. مثلا از این آرایه ی اغراق تو ادبیات که برای تاثیر گذاری و صحنه سازی بهتر استفاده می شه خیلی استفاده می کنیم، اونم بد. تا یه ذره حتی به شوخی از یکی ناراحت می شیم می گم می کشمت! یا سر هر چیز ساده ای می گیم اعصابمو خورد می کنه! (یکی بود به جای این اصطلاح می گفت فلان چیز آدمو روانی می کنه! تو دلم گفتم بی خیال! اونقدر هم دیگه وضع خراب نیست!) و خیلی کلمات ناجور تر که من دیگه نگم چون خیلی منفی اند! درست مثل تشبیهات، این مثال های اغراق آمیز هم چون باعث ایجاد تصوری در شنونده (و همین طور گوینده) می شن باید جدی گرفته بشن. از اونجایی که این جور عبارات طی سالها جزئی از عادات گفتاری ما شده وضعش وخیم تر از تشبیهاته؛ چون اونا رو گاهی و در شرایط خاص مصرف می کنیم، اما اینا رو شاید بارها در روز.

 شاید فکر کنید بدون این اصطلاحات حرف زدن یخ و بی مزه می شه. یکی از دوستان می گفت به جای اینا می شه با یه کم خلاقیت عبارات بهتری ساخت و استفاده کرد. مثلا به جای می کشمت بگیم حسابتو می رسم، یا به قولی (تبدیل به دانشکده ی حسابداری می کنمت)!!! یا به جای یه اصطلاح بد دیگه که نمی گم! بگیم من پوست پرتقال رو (و نه تو رو!) می کنم اگه تو فلان کار رو بکنی!!

نمی گم اینا عبارات خیلی بامزه ای هستند! ولی می تونم ادعا کنم تاثیرشون در ذهن مخاطب به مراتب مثبت تر از اون موارد رایجه. مسلما تصور کنده شدن پوست پرتقال بهتر از .... است!

این زبان عزیز مادری ما هم که جدیدا هی اصطلاح واردش می شه! من خودمم از این جور چیزا خوشم میاد، یکنواختی رو ازبین می بره، ولی خوبه دقت کنیم ما چه خوشمون بیاد و چه نه کلمات انرژی دارن. حواسمون باشه چیزایی رو استفاده کنیم که سازنده باشه.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 15:45  توسط جوینده | 

تشبیهات و استعارات می تونن سازنده و الهام بخش یا ویرانگر باشن. آنتونی رابینز می گفت وقتی بگی (ببخشید ها!) مثل خر تو گل گیر کردم! کم کم واقعا مثل حیوانی خواهی شد که در گل مانده! تشبیهاتی که مصرف می کنیم شدیدا روی روحیه ی ما تاثیر می ذاره. من هر وقت در حال نا امید شدن باشم شدیدا به این حساس می شم که الان دارم اوضاع رو چه جوری می بینم. هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم بگم جلوم یه دیواره که انتها نداره و راه منو بسته! سعی می کنم یه کم برم این ور تر تا دری رو که وسط دیواره ببینم! قویاً پیشنهاد می کنم حساس بشید به تعابیری که از هر چیزی، چه برای خودتون و چه برای دیگران ارائه می دید. به عنوان یه تست سریع برای فهمیدن صحت این موضوع یه چیز جالب رو امتحان کنید. اگه یه بار پیش اومد که خیلی گرسنه بودید و غذا رو قرار بود دیر بیارن به جای اینکه بگید دارم از گرسنگی می میرم و غش کردم و مُردم و اینا!! بگید یه کم احساس گرسنگی می کنم. به طرز جالبی احساس گرسنگی آدم کمتر می شه! به طریق مشابه در مورد مواقع نا امید کننده به جای اینکه بگید همه ی در ها به روم بسته شده بگید خیلی از در ها بسته است اما یه در باز برام هست که هنوز دنبالشم! مثال های زیاد دیگه ای می شه زد که خوبه با خلاقیت خودتون روشون کار کنید.

اصلا می تونید این موارد رو به مراقبه ببرید. تشبیهی رو که از شرایط دارید تصور کنید بعد مثلا دری رو تصور کنید که به روی نور باز می شه و از اون خارج می شید. مراقبه همینه دیگه. روح الهی از طریق تصورات ما عمل می کنه. این نیرو در درون ما هست که شکل و تصویری رو بسازیم و روح الهی بلافاصله اونو پر می کنه و بهش حیات میده. برای اون فرقی نمی کنه که ما چه تصویری رو ساختیم، روح الهی فقط بهش حیات می ده. البته و البته همیشه حفاظت و هدایتش با ما هست و ممکنه به بعضی تصورات نا جور ما حد اقل توی طبقه ی فیزیکی حیات نده تا ما رو از خطری حفظ کنه.

خلاصه اینکه تشبیهات، از اونجا که منجر به ایجاد تصوری در ذهن ما و شنونده می شن مثل خیلی چیزای دیگه شمشیر دولبه هستند. شما می تونید با استفاده ی درست از اونا باعث بهتر شدن شرایط هم برای خودتون و هم برای دیگران بشید.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 18:58  توسط جوینده | 

توی چند پست قبل تر از ماندگاری کلام در پستی با همین عنوان صحبت کردیم. یه چیزایی در باره ی کلمه ها و چیزایی که ((گفتنی)) هستند! مونده که تا جایی که به ذهنم برسه الان می خوام بگم.

شاید خیلی شنیده باشید که کلمات انرژی دارن و یا تشبیهات می تونن باعث گرفتاری یا رهایی ما بشن. قبل از بررسی بیشتر می خواستم بگم اساس تاثیر و این اهمیت عجیب کلمه که اکثرا هم حواسمون بهش نیست! بر یه اصل مهمه که در حوزه ی قدرت تصور و قدرت خلاقه ی روح به وسیله ی تصور قرار می گیره. گاهی خواستم یه سلسله پست هایی رو به این موضوع اختصاص بدم ولی به دلایلی هنوز وقتش نیست. الان خیلی خلاصه در توضیحش اینو بگم که من و شما که روح هستیم، ابزار بسیار قدرتمندی به اسم تصور خلاقه (= تصور ی با قدرت خلق کنندگی) داریم. یعنی قدرت تصور ما می تونه خلق کنه و چیزایی رو که تصور کردیم به سمت ما جذب کنه. تمام خلقت خدا همین جوری آفریده شده، خدا هم تمام آفرینش رو (تصور) کرده! پس هر تصویری که از ذهن ما می گذره، حتی اگه خیلی کم رنگ و ظریف باشه در دنیای پیرامون بی تاثیر نیست. اما اینکه چه طور می شه یکی با قدرت تصور پرواز می کنه و یکی حتی نمی تونه عادت ناخن جویدنشو ترک کنه! خودش یه بحث جداست.

کلمات، مهمترین ابزار انتقال مفاهیم بین ما آدم ها هستن. می گن وقتی حرف می زنیم تصویر ذهنی خودمون رو به صورت کلمه در میاریم و وقتی می شنویم کلمه رو به صورت تصویر ذهنی درمیاریم. پس در هر مکالمه ای دو سری تصویر ذهنی ایجاد می شه که با توجه به قدرت اونا باید مواظب بود در جهت درست باشن. خوب، فکر کنم واضح شد که اهمیت کلماتی که استفاده می کینم چرا انقدر زیاده. و اغراق نیست اگه باور کنیم تک تک کلماتی که می گیم یا می شنویم، موسیقی، فیلم، کتاب و سایر چیزا که می بینیم، می خونیم یا گوش می کنیم، می تونن ما رو (ذهن، روح و ...) پاک و یا آلوده کنن. الان تاکید من بر کلماته چون خیلی بیشتر از بقیه ی موارد کاربرد دارن. در پست های بعدی به مثال هایی در این مورد می پردازم که بد نیست بهشون فکر کنید.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 15:14  توسط جوینده | 

خوب در اولین پست سال 87 اونم حدود 2 ساعت بعد از تحویل سال، سال نو رو به همه تبریک می گم! چیز زیادی ندارم بگم غیر از بخش هایی از این شعر قشنگ که البته همیشه با صدای آقای شجریان تو ذهنمه. اگه آهنگشو شنیدید با همون آهنگ بخونید اگه نه برید البوم بوی باران رو گیر بیارید اگه هم نخواستید اصلا به من چه! شعرش قشنگه!

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته

باران خورده

 پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شاد (یا شوق؟) پرستو های مست

خلوت گرم کبوتر های شاد

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 می رسد اینک بهار

....

(یه خورده شو یادم رفته! فقط آخرشو یادمه که خیلی دوست دارم:)

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کاری نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

 هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:58  توسط جوینده | 

یه بار به یکی که خیلی از من مهندس تر بود! گفتم انگار مهندسی همیشه شناخت پارامتر هاییه که با هم در تضادند و بعد ایجاد تعادل بین اونا ست و بسته به شرایط و فضای حاکم بر مسئله و کاربرد خاصی که پیش رومونه متمایل تر شدن به یکی از طرفین متضاد (به بهای از دست دادن یکی، به دست آوردن دیگری) باشه. گفت آره درسته! البته این فقط توی علوم مهندسی نیست، تو زندگی هم هست. یه مثال ساده بزنم، شما برای نگهداری یه مشت وسایل مثل ابزار کار حرفه ی شلوغی مثل نجاری، یا کلا هر جور خرت و پرت دیگه ای، دوتا انتخاب دارید: یکی اینکه اونا رو در دسته های منظم و مشخص بر حسب یه سری شاخص ها بذارید، دوم اینکه همین جوری همه رو بریزید توی یه جعبه. اگه مامان سخت گیری تو زندگی داشته باشید! به مورد دوم حتی فکر نمی کنید! ولی می خوام چند دقیقه یه مدل دیگه فکر کنید. راه حل اول مزایاش واضحه: سهولت در پیدا کردن، دومی هم سهولت در کنار گذاشتن ابزار! می گید نه؟ً! امتحان کنید! اما معایب هر کدوم. اولی: زمان بر بودن پیدا کردن محل درست وسیله برای کنار گذاشتن، دومی: زمان بر بودن پیدا کردن وسیله برای برداشتن. می بینید که دو پارامتر زمان پیدا کردن و سهولت کنار گذاشتن در این دو راهکار درست معکوس هم هستند! (نتیجه اخلاقی: مامان ها زیادی گیر می دن!) و اصرار مامان ها! همیشه به این خاطره که از نظر اونا سهولت پیدا کردن خیلی مهمتره ولی از نظر بچه ها سهولت کنار گذاشتن!

همه ی اینا رو گفتم که یه چیز دیگه بگم، اینکه یه بار در ضمن بر خورد با مفهومی شبیه این توی درس ساختمان دا ده ها یه حس خاصی پیدا کردم که یه کم متفاوت بود. می دونید همیشه هم پارامتر های متضاد تنها حالت های ممکن نیستند. نه اینکه اثر نداشته باشن، بلکه من احساس می کنم می شه یه راه سومی پیدا کرد که بین اون دو نهایت متضاد باشه. توی ساختمان داده می گن عمل درج (معادل کنار گذاشتن وسیله) و حذف (معادل پیدا کردن وسیله) در آرایه ها (معادل یه اتاق) که در روش های لیست مرتب (توصیه ی مامان ها!) و لیست نامرتب (راه دوم!) امکان پذیره، زمان جستجو برای حذف و درج در اونا درست مخالف همه. اما جالبه که یه روش سوی هست که من الان معادلی براش تو زندگی معمولی به ذهنم نمی رسه، اما توی اون درس بهش می گن درخت هیپ. خیلی جالبه این روش، چون هر دو زمان درج و حذف رو از حد اقل دو روش یه کم بیشتر و از حد اکثر اونا یه کم کمتر کرده!

خوب، اینا به چه درد زندگی معنوی می خوره؟! به این درد که پارامتر های متضاد بر سر راه هر جوینده ای هستن. توی زندگی و در نتیجه در مسیر تکامل معنوی هر فرد. من دارم به این نتیجه می رسم که احتمالا همیشه می شه پارامتر ها رو متعادل کرد، می شه یه راه سوم پیدا کرد که از بدترین حالت بهتر، و ناگزیر، از بهترین حالت یه کم بدتر باشه. البته این حرفم صد در صد نیست، همون طور که در عنوان این پست دیدید اینایی که گفتم یه روند افکاره و نه چیزی که اونو خیلی محکم بدونم.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:43  توسط جوینده | 

این بار یه راه خاص می خوام بگم که شاید به درد همه ی همه ی شما نخوره. ولی چون راه جالبیه و خیلی مزه می ده! می گم. اگه شما معلم یا مربی یا چیزی مثل این هستید، یا بعدا شدید! یادتون باشه قوی ترین راهی که می تونید به هنرجو؛ دانشجو یا دانش آموزهاتون عشق بدید اینه که خیلی بهشون توجه کنید! حواستون به همه چیز باشه، دونه دونه ی سوال هاشون رو جواب بدید و راهنمایی کنید. از وجود خودتون اون چیزی رو که بهتره به اونا بدید. این جمله ی آخر چیزی بود که یه بار در مورد نویسنده ها شنیدم! می گفت نویسنده از وجود خود آنچه بهتر است را به اثرش می بخشد!

مثلا من یه استادی داشتم که از این نظر متحیر کننده بود! یه نمونه براتون بگم، شما اگه با استادی با ایمیل  ارتباط داشته بوده باشید بهتر متوجه حرف من می شید اگه بگم ایشون تک تک سوالات ما رو که با ایمیل می پرسیدیم جواب می دادن یعنی چی! این جوری شد که همه و واقعا همه ی دانشجو هاش دوستش داشتن! یه نمونه دیگه کلاس ورزشمه، یه مربی داریم که معمولا اون هست، اما گاهی که نمی تونه بیاد یکی دیگه جاش میاد. خودش با اینکه ورزشکار حرفیه، از این لحاظ متوسطه. اما اون دومیه رو همه بیشتر دوستش دارن، چون حواسش به همه ی کار های همه توی سالن هست. هر ایرادی که توی کار هر کس ببینه بهش می گه و تا درست انجام نده ولش نمی کنه!

این جور مربی ها و استاد ها و معلم ها، این حس رو در افراد تحت تعلیم ایجاد می کنن که : تو برام مهمی. دونه دونه ی شما برام مهمید. و این بهترین حسیه که می شه در کسی ایجاد کرد. و کمک خیلی زیادی می کنه به یادگیری.

تدریس و آموزش دادن چیزیه که از هر کسی بر نمیاد. نیاز به یه صبر و تحمل ویژه داره. ولی تجربه ی خوبیه، باعث می شه یکی از مهمترین چیزای زندگی معنوی، یعنی صبر رو تمرین کنید. لازمه اش اینه که همیشه یادتون باشه از دست بقیه به خاطر چیزایی که نمی دونن ناراحت نشید و شده بیست بار توضیح بدید. شاید بشه گفت اصلا کل تدریس کردن یه عشق دادن حسابیه!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 21:5  توسط جوینده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
می نویسم تا بگویم، آنچه را که به نحوی می دانم باید گفت. آنچه را که تو در این همه سال به من آموختی. می نویسم تا همه را بازگو کنم و بدانم که توانسته ام آنچه را که می خواستی بیاموزم؟ می نویسم و جز همگام شدن با تو مرا دغدغه ی دیگری نیست. نه نگران توجه دیگرانم و نه خلق چیزی بهتر از آنچه هستم از خودم، و نه اشتیاقی برای بیرون ریختن عواطفی متراکم. می دانی چه می نویسم، من قصد ندارم چراغی برای هدایت از قعر به بالا روشن کنم. چرا که چنین حرکتی در واقع دو مرحله است: آمدن از قعر به میان و آمدن از میان به بالا. بسیارانی در باره ی حرکت اول سخن گفته اند ومی گویند، جوینده اما چیز بیشتری می خواهد؛ من می خواهم به جنبه های حرکت دوم بپردازم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
واژه ها، واقعیاتی که دست کم می گیریم
روند افکار
101 راه برای عشق دادن به دیگران
ماهیت الهی تا اصالت روح
مثلا قطعه ادبی!
تعادل، از مهارت های جوینده
قوانین معنوی
اندر احوالات جویندگی!
پرتو هایی از راه جاویدان
پیوندها
راه حقیقت
صدای آشنا
طنین گام های عشق
اقیانوس عشق و رحمت
حکمت کهن
هیو باشید
نغمه کوچک در آوای سکوت
یه عالمه کتاب برای دانلود!!
بیات راجه
بخوان به نام نور
وبلاگ يه دوست
یه جوینده ی دیگه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان