|
جوینده روزگار یک جستجو گر
| ||
|
هیچ کس خاطرات ناراحت کننده را دوست ندارد اما گاهی یک خاطره را آنقدر مرورمی کنیم که اشکمان سرازیر می شود و حاضر نیستیم فکر کردن به آن را بافکر کردن به صد خاطره ی شیرین عوض کنیم... شاید عشق نیروییست که باعث می شود در جایی که راحتی و خوشی هست تو رنج را برگزینی ... و شاید به همین خاطر آنانکه به بلندای آگاهی می رسند برای دستگیری از من و تو رنج زندگی را بر می گیرند و بی منت و ادعا خدمت می کنند ... [ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 15:22 ] [ جوینده ]
به یاد دارم که در کودکی و نوجوانی یکی از مشکلات ساده ولی همیشگی ام کفش هایم بود که خیلی زود برایم تنگ می شدند!کفشی که مدتی برای خریدنش ذوق کرده بودم، با آن مدرسه رفته و بازی کرده بودم روزی می رسید که دیگر برایم راحت نبود. کم کم دیگر غیر قابل تحمل و حتی دردآور می شد. حتی ممکن بود به همین خاطر سوراخ هم بشود! و چه نعمتی بود کفش تازه! باز هم راحتی و دویدن و بازی بدون درد. این قصه بارها تکرار شد. و اکنون همان کودک که لباسی از بزرگسالی بر تن کرده دردمند تنگ شدن کفش های آگاهی می شود. دردمند بی معنی شدن "می دانم" های دیروز و تلخی و گسی "نمی دانم" های امروز. حسرتمند آرامش "داشتن" های گذشته، در عین حال بی رغبت به بهشت های افسرده ی طی شده که دیگر جایی برایش ندارند. اما می داند که فردا روز دیگریست، فردا حتما روز دیگریست! روزی که کفش های نو برایش به ارمغان می آورد، روزی که راه، یک گام به سوی نور کشیده تر می شود. و حالا با یادآوری روزهای کودکی، امید به عشق بی دریغ پروردگاری دارم که بازی های تقدیرش را مهربانتر از دست های مادر و پدری می دانم که کفش های نوی پچگی هایم را به من هدیه می دادند! تقدیم به کلام زنده گه کهنگی کفش هایم را نشانم داد و آرزوی برکت برای مادرم که برای اولین کفش های زندگیم ذوق کرد! روز مادر مبارک.
[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 12:26 ] [ جوینده ]
تا حالا خیلی از حرفای منو خوندید. اینو از این جهت می گم که از بس دیر آپ می کنم تقریبا فقط کسایی میان اینجا که همه ی پست های منو خوندن و به وبلاگم عادت کردن. خیلی هم به من لطف دارن همیشه. این بار می خوام از یه چیز مهم براتون بگم که اگه حال قدیما رو داشتم یه سری پست در بارش می نوشتم، اما الان ترجیح می دم همینو بگم فقط. شما غیر از این جسم فیزیکی یه عواطف و یه ذهن هم داری. برای جسم فیزیکیت خیلی برنامه می ریزی، از شونه کردن موها بگیر تا دندون پزشکی رفتن و سایر انواع دکتر ها، ورزش کردن و عمل بینی! و کاشت مو و ... . اما اون دوتای دیگه رو، یعنی عواطف و ذهن، هیچ وقت به دکتر نشون نمی دی. هیچ وقت. اون وقت یک سری بیماری مزمن به وجود میاد. البته دردهای این بیماری ها درسته که گاهی تبدیل به بیماری فیزیکی می شه اما همیشه هم نمی شه، در عوض می زنه روند زندگیتو به هم می ریزه و تو به خودت مثلا می گی من چه بدشانسم، یا خدا چرا این کارو باهام کرد یا نه، در حالت خفیف تر حالت خوب نیست، یعنی کم پیش میاد شاد باشی و با هر چیزی خوشحال نمی شی. این بیماری های مزمن ازدوران نوجوانی، کودکی، روز اول تولد (یا حتی دوران جنینی) ممکنه ریشه داشته باشن، روزگاری که ما اونا رو فراموش کردیم. لحظه ای رو که درد کشیدیم از خاطر بردیم اما خود درد هنوز هست و داره مثل علف های هرز یه باغچه که هر چی می کنی بازم درمیاد، هر روز به نحوهای مختلف آرامش زندگیمون رو به هم می ریزه. ما آدم هالایه های عاطفی و ذهنی بسیار زیاد و گاهی پیچیده ای داریم که چون به اونا آگاه نیستیم مثلا گاهی رفتارهایی از خودمون می بینیم که با تعجب حس می کنیم دشمن خودمون شدیم. چرا؟ مطمئن باشید یه چیزی اون زیرها گیر کرده، یه درد، یه خاطره بد، یه تصمیم محکم از روی نا آگاهی، که اون قدر گذر زمان روش رو پوشونده و ما نا آگاهانه برای خفه کردن و فرار ازش لایه های دیگه روش کشیدیم که دیگه خودشو نمی بینیم اما اون هنوز هست و داره خراب کاری می کنه. اینجاست که حس می کنیم وجودمون چند پاره شده، آرزویی داریم اما همزمان علیه خودمون عمل می کنیم، جایی که باید شاد باشیم نیستیم، گاهی الکی غمگین یا عصبی هستیم، مدام بد میاریم، هر چیز بدی عین آهنربا جذب ما می شه یا به طرز تاسف برانگیزی از خودمون، دنیا، زندگی و حتی خدا متنفریم. تاسف اونجاست که همه ی این دردها فقط و فقط با پشتکار ما و خواست ما برای درمان عاطفی و ذهنی، در یک کلام، شهامت مواجه شدن با همه ی عناصر وجودمون قابل حل هستن. دنیا دنیا چیز هست که ما در مورد خودمون نمی دونیم! عجیب به نظر میاد اما واقعیه. من الان از روح یا خویش حقیقی حرف نمی زنم، مسئله ساده تر از اونه، من دارم از عواطف و ذهن حرف می زنم، همین ها رو هم هنوز نمی شناسیم. من فکر نمی کنم کسی که از پس پالایش و شناخت این ها برنیاد بتونه هیچ وقت خویش برتر خودشو بشناسه. خویش برتر برای فرمانروایی به جهان خود و به قول یه نویسنده ای "به ارث بردن تاج و تخت پدر" اول باید بدونه عواطف و ذهن چه طور کار می کنن تا بتونه از اونا در جهت خواست خودش یا همون فرمانروایی استفاده کنه. حالا شما تصور کن شناخت اونا پیش کش، ما حتی دردها و بیماری های اونا رو هم درمان نکردیم، خودمو عرض می کنم. هیچ انسانی بی نیاز از یه پالایش روانکاوانه نیست. اینو خیلی جدی بگیرید. برای این کار خوبه از راهنمایی های یه روانکاو خوب استفاده کرد. البته کسایی که یه مقدماتی رو می دونن می تونن خودشون هم با کتاب و سایر منابع ادامه بدن، اما در هر صورت، بازم حضور یه فرد آشنا به مسائل خیلی عالیه. درست مثل بدن که سلامتی و حیاتش تابع قوانین مادی فیزیک و شیمی و بیولوژی و اینا هستن، عواطف و ذهن ما هم تابع قواعدی هستن تا درست کار کنن. اونا هم غذا می خورن، بیمار می شن، ورزش لازم دارن، اما به سبک خودشون که این سبک و شناختش چیزیه که توی این پست این همه حرف زدم تا بهتون توصیه کنم که حتما دنبال یادگرفتنش برید، همون طور که دنبال یادگرفتن خواص میوه های مختلف می رید. کالبدهاتون سالم! [ یکشنبه 22 مرداد1391 ] [ 1:11 ] [ جوینده ]
سلام به همه این پست پست نیست! فقط به صورت اختصاصی می خوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم، خیلی چیزا می توید ازش یاد بگیرید. من شخصلا مطلبی رو که خیلی دنبالش بودم اونجا پیدا کردم. جای تقدیر داره از نویسنده اش چون توی کمتر سایت و وبلاگ ایرانی می تونید این همه مطلب پیدا کنید! توی لینک های وبلاگ هم هست به این اسم: [ چهارشنبه 24 خرداد1391 ] [ 19:21 ] [ جوینده ]
می گن یه پرنده ای هست به اسم انقوت (یا شایدم عنقوت یا عنغوت یا ...!) این پرنده توی بیابان زندگی می کنه و غذاش هم اینه که روزی یه دونه از ریگ های بیابان رو می خوره. بعد می گن این پرنده خیلی گرفته و غمگینه و حوصله نداره، چون همیشه با خودش می گه اگه یه روز این ریگ های بیابون تموم بشن من چی کار کنم! نخند جوینده، تو هم گاهی عین همون پرنده ای ... اعتماد کن به خدایی که هزاران برابر آرزوهای تو توانایی داره ... [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 19:42 ] [ جوینده ]
وقتي هر چه قدر تقلا مي کني هيچ چيز جور در نمياد و راه به جايي نمي بري اين ايده رو امتحان کن: کناري بايست و همه چيز رو واگذار کن به خدا. به قول يه نويسنده اي، بگو اين جنگ، جنگ من نيست، جنگ خداست! و ايمان داشته باش که همه چيز در بهترين زمان اتفاق مي افته. همين!
[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 0:27 ] [ جوینده ]
دقايقي از روز ...آرام گير، در سکوت ... همه چيز را از ذهن به دور بريز و تنها ضربان قلبت را احساس کن فقط باش بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي فقط باش و بر بودن خويش آگاه باش اين تويي اي شاهزاده! آيا هر گز وجود خود را احساس کرده اي؟ اگر نه، پس به دنبال وجود چه مي گردي؟ کجا مي روي؟ اين همه رفتن، اين همه آرزو، اين همه انديشه .... بايست! دقايقي بايست و تنها اين وجود الهي را، خويش حقيقي ات را، احساس کن، بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي اين طبيعت حقيقي توست ...چه قدر آن را مي شناسي؟ پي نوشت: + يه پيشنهاد خوب اينه که حدودا نيم ساعت (مي تونه پيوسته يا دو تا يه ربع باشه. مثلا يه ربع صبح و يه ربع عصر) يه جاي راحت دراز بکشيد و به هيچ چيز فکر نکنيد. توضيحات بيشتر در کتاب هفت قانون معنوي اثر ديپاک چوپرا. + واقعا تا حالا چه قدر خود واقعيمون رو احساس کرديم؟ نيازي به سفر روح نيست کافيه ذهن رو ساکت کنيم. خويش حقيقي هميشه حضور داره و آگاهه از همه چي. تجربه ي محشريه. فقط انظباط و پشت کار مي خواد.
[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 23:28 ] [ جوینده ]
توي طبيعت بيرون شهر داشتيم قدم مي زديم. هواي خوبي بود، چمن، درخت، رودخانه اي که در ته دره اي کم عمق جاري بود و درختاني که ديواره دره رو پوشونده بودن. همين طوري که راه مي رفتيم يه هو دست منو گرفت و گفت بيا. و سريع شروع به راه رفتن کرد. گفتم کجا مي ري؟ گفت تو بيا. بدو. سريع مي رفت. از لاي درختا و از شيب کنار رودخونه پايين مي رفت و من تمام سعي خودمو مي کردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چي مي پرسيدم آخه کجا مي ري. اون فقط مي گفت تو فقط بيا. وقتي به زمين مسطح کنار رودخونه رسيديم ايستاد. گفتم خوب چيه قضيه منو تا اينجا کشوني؟ گفت: اين همه با سختي دنبال من اومدي اذيت نشدي؟ گفتم: يه ذره اما مهم نيست. گفت: اين قدر پرسيدي کجا مي ري و من نگفتم نگران نشدي؟ نترسيدي؟ با خودت نگفتي ممکنه يه بلايي سرت بيارم؟ گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که مي دونم چه آدم دوست داشتني و با ارزشي هستي. براي چي بايد مي ترسيدم؟ گفت: تو به من که يه آدم و يکي از مخلوقات خدا هستم اين همه اعتماد داري که بدون ترس دنبال من از لا به لاي همه ي اين درختا و از شيب اين دره پايين ميايي،چه طوريه که وقتي خدا تو رو توي زندگي به جايي مي بره که از نظر تو آخرش معلوم نيست، مي ترسي و نگران مي شي؟ نمي شه همون قدر که به من اعتماد کردي، فقط همون قدر و نه بيشتر، به خدا اعتماد کني؟ فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عميق ترين، و البته سازنده ترين، احساس شرمندگي زندگيم رو تجربه کردم ...
[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:44 ] [ جوینده ]
توي اين پست بخش هايي از يه گفتگو با دوستانم رو مي نويسم. يکي از دوستان نوشته بود: جستجوي شادي همان طلب خداست و داشتيم در بارش حرف مي زديم که من گفتم دوتا درک از اين جمله داشتم: "اولين درک من اين بود که وقتي دنبال شادي مي گردي جستجوي واقعي تو در واقع دنبال خدا گشتنه. اما يه روز حس کردم برعکسش هم مي شه يعني دنبال خدا گشتن همراه با به دست آوردن شاديه. يعني اگه دنبال خدا هستي و شادي به دست نمياري يه جاي کارت ايراد داره. اصولي توي زندگي وجود داره که يادگرفتنشون منجر مي شه به لذت بردن از زندگي. البته اين لذت بردن از زندگي به دست نمياد مگر اينکه تو عاشق زندگي باشي. حتما خودتون مي تونيد رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو کشف کنيد اگه نه بگيد تا توضيح بدم. جستجوي خدا هم حاصلي جز عاشق خدا شدن نداره پس منجر به لذت بردن و شادي مي شه." يکي از دوستان گفت اما بهترین نوع جستجوی خدا اینه که الان اونو کنار خودت بدونی! یعنی این درک رو داشته باشی که الان رسیدی! برای شادی هم همینطوره. من نوشتم: "حرف شما درسته البته من در بارش توضيح دارم که اگه جاش بود مي گم. مسلما هيچ کس نمي تونه دنبال خدا بگرده چون خدا همين جا درون ما هست. چيزي که ما دنبالش مي گرديم همينه که بفهميم (يعني اين دانش جزئي از آگاهي ما بشه و نه يه دانش ذهني) که خدا درون ماست. چيزي که مانع از اين فهم مي شه يه سري مسائل هستند که شامل مسائل فيزيکي، عاطفي و ذهني مي شن و جستجو در واقع تلاش براي حل اوناست تا مجراي درک ما آروم و صاف بشه و بتونيم نور خدا رو که هميشه مي تابيده و ما نمي ديديم ببينيم. مثلا وقتي شما از دست يکي خيلي عصباني هستي يا به چيزي وابسته هستي و يا ... اين مجرا باز نيست. تشما بايد ياد بگيري که که اين مسائل مزاحم رو چه جوري حل کني تا اذيتت نکنن" و دوست ديگري ازم خواست تا رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو توضيح بدم. نوشتم: "رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو به شکلهاي مختلف مي شه توضيح داد. يکي از شکل هاش که من دوست دارم اينه که وقتي شما کسي رو دوست داري از طرز حرف زدنش گرفته تا راه رفتن و حتي لباس هاش، هر چي که باشن، همه رو دوست داري. زندگي هم يک سري بازيه که خدا سر راه ما گذاشته، يه سري کارهاييه که خدا با ما مي کنه و اگه خودشو دوست داشته باشيم کارهاش رو هم دوست داريم. شما اگه از هر جوري که من هستم بدت بياد نمي توني ادعا کني منو دوست داري، همين طور کسي که مدام سر قوانين دنيا (که در واقع جزئي از خود خدا هستن) غر مي زنه نمي تونه ادعا کنه خدا رو دوست داره." اگه بحثمون ادامه پيدا کرد و جالب بود بازم پست مي زنم!
[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:27 ] [ جوینده ]
براي چند لحظه به آخرين دفعه اي که از يکي از عزيزانتون ناراحت شديد فکر کنيد. مخصوصا اگه ناراحتي شديد و در حد نفرت بوده ... حالا تصور کنيد همين الان خبر مرگ اون فرد رو بهتون بدن. تلخه؟ وقتي باخودتون تنها بشيد بعد از مرگ اون، يکي از مهمترين چيزايي که بهش فکر مي کنيد چيه؟ همون نفرت لحظه اي؟ با خودتون نمي گيد که اگه مي شد که بازم زنده باشه ديگه هرگز از دستش ناراحت نمي شديد؟ حالا اينو تعميم بديد به ساير آدما که شايد عزيز يا نزديک به شما نباشن. مثلا راننده اي که تو خيابون با حماقتش اعصاب شما رو خورد ميکنه. اگه يه ساعت ديگه همون آدمو ببينيد که ناجور کشته شده آيا ناراحت نمي شيد؟ ميگم مگه زندگي چه قدره که اين فرصت کم رو صرف نفرت از هم مي کنيم؟ چرا اين قدر خطاهاي همديگه رو گنده مي کنيم؟ اون قدر گنده که ديگه جايي براي دوست داشتن نمي مونه.
[ شنبه 8 مرداد1390 ] [ 21:39 ] [ جوینده ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||