X
تبلیغات
جوینده

جوینده
روزگار یک جستجو گر 

همه ما مستاجر طبیعت هستیم ... توی این پست می خوام از یه مسئولیت ساده و در عین حال فراموش شده توسط خیلی از آدم ها حرف بزنم. اینکه تمام منابع طبیعی از جمله انرژی ها، مواد غذایی، منابع دیگه ای مثل چوب و سنگ و مواد معدنی و حتی هوا و خلاصه هر چی از طبیعت می گیریم (که تقریبا یعنی همه ی چیزایی که داریم) همه چیزایی هستن که در یه مقدار محدود به ما داده شدن تا زندگی کنیم. زمین برای زندگی همه ما منابع داره اما برای زیاده روی ما نه. این حرفا رو زیاد شنیدید، الان می خوام یه نکته کوچیک بگم که امیدوارم حواستون رو به این امر باز هم حساس تر کنه. اینکه هدر ندادن مثلا آب به اندازه ی حتی یه ته لیوان یا خوب بستن شیر آب به نحوی که چکه نکنه، کم کردن شعله بخاری و درجه شوفاژ وقتی هوا گرمه یا خونه نیستیم، آشغال نریختن در طبیعت، استفاده درست از برق و بنزین و اینا همگی یه مسئولیت کوچیک هستن که از طرف کائنات بر دوش من و شما گذاشته شده. مثلا سهم من اینه که لامپی رو که لازم ندارم خاموش کنم، همین. همین مسئولیت کوچیک رو به من دادن تا من تمرین کنم. اگه از پس همین مسئولیت کم برنیام چه طور می تونم امید به رشد معنوی خودم داشته باشم که درست هم معنی توانمند شدن برای به عهده گرفتن مسئولیت های بزرگتره؟

همه ما مستاجر طبیعت هستیم و نه صاحب خونه. مستاجر، بهای موندن در مکانی رو می ده اما صاحب اون مکان و اجزاش نمی شه. حتی پولی که بابت برق و گاز و آب و ... می دید بهای اون نیست که بخواهید خیال کنید حالا صاحبش هستید و هر کار بخواهید باهاش می کنید، نه، اون پول فقط بهای رسوندن اون انرژی یا اون ماده به دست شماست و نه بهای خود اون چیز یا از اون بدتر جبران ضرری که با مصرفش به طبعت خواهید زد. اگه در مورد گرم شدن زمین یا کمبود آب شیرین مطالعه کنید منظورمو بهتر می فهمید. اگر در محل کار یا خونه ی کسی، هر چند خیلی پولدار که لج شما رو در میاره هم قرار بگیرید، بازم آب و برق و گازی که می بینید اموال اون فرد یا سازمان نیست که بگید دلم نمی سوزه براش. اونجا هم، هم شما و هم صاحب اون مکان، مستاجر طبیعت هستید. این موضوع، مسئولیتی ساده، برای هر فرد کم و کوچک و در عین حال بسیار مهمه. امیدوارم شما هم به عنوان یه جوینده حواستون رو به این مسئولیت بیشتر  معطوف کنید.

[ دوشنبه 25 آذر1392 ] [ 20:45 ] [ جوینده ]

یادمه اوایل که برای دانشگاه، تهران قبول شده بودم، یکی از آزار دهنده ترین چیزای زندگی برام شب توی تهران موندن بود. چه حس غریبی عجیبی داشتم و دقیقه شماری می کردم تا برگردم خونه. حالا بعد چند سال، مجموعه اتفاقاتی که برام افتاده باعث شده تهران موندن یه موضوع خیلی جالب و یکی از تفریحاتم باشه که متاسفانه این روزا خیلی خیلی کم گیرم میاد. آیا از بین رنج های دیگه ای که الان دارن آزارم می دن بازم موردی هست که روزی در آینده، بودن توی اون شرایط برام جالب و جزو تفریحات بشه؟ آیا همشون این جوری اند؟ کی می شه من اینو هم زمان با مواجهه با یک شرایط سخت بفهمم؟

به یاد عزیزی که بودنش این ایده رو به من الهام کرد و خودش تجسم کامل این مدل از بودن بود.

[ چهارشنبه 29 آبان1392 ] [ 22:3 ] [ جوینده ]
هیچ کس خاطرات ناراحت کننده را دوست ندارد اما گاهی یک خاطره را آنقدر مرورمی کنیم که اشکمان سرازیر می شود و حاضر نیستیم فکر کردن به آن را بافکر کردن به صد خاطره ی شیرین عوض کنیم...

شاید عشق نیروییست که باعث می شود در جایی که راحتی و خوشی هست تو رنج را برگزینی ... و شاید به همین خاطر آنانکه به بلندای آگاهی می رسند برای دستگیری از من و تو رنج زندگی را بر می گیرند و بی منت و ادعا خدمت می کنند ...

[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 15:22 ] [ جوینده ]

به یاد دارم که در کودکی و نوجوانی یکی از مشکلات ساده ولی همیشگی ام کفش هایم بود که خیلی زود برایم تنگ می شدند!کفشی که مدتی برای خریدنش ذوق کرده بودم، با آن مدرسه رفته و بازی کرده بودم روزی می رسید که دیگر برایم راحت نبود. کم کم دیگر غیر قابل تحمل و حتی دردآور می شد. حتی ممکن بود به همین خاطر سوراخ هم بشود! و چه نعمتی بود کفش تازه! باز هم راحتی و دویدن و بازی بدون درد.

این قصه بارها تکرار شد. و اکنون همان کودک که لباسی از بزرگسالی بر تن کرده دردمند تنگ شدن کفش های آگاهی می شود. دردمند بی معنی شدن "می دانم" های دیروز و تلخی و گسی "نمی دانم" های امروز. حسرتمند آرامش "داشتن" های گذشته، در عین حال بی رغبت به بهشت های افسرده ی طی شده که دیگر جایی برایش ندارند. اما می داند که فردا روز دیگریست، فردا حتما روز دیگریست! روزی که کفش های نو برایش به ارمغان می آورد، روزی که راه، یک گام به سوی نور کشیده تر می شود.

و حالا با یادآوری روزهای کودکی، امید به عشق بی دریغ پروردگاری دارم که بازی های تقدیرش را مهربانتر از دست های مادر و پدری می دانم که کفش های نوی پچگی هایم را به من هدیه می دادند!

تقدیم به کلام زنده که کهنگی کفش هایم را نشانم داد

و آرزوی برکت برای مادرم که برای اولین کفش های زندگیم ذوق کرد! روز مادر مبارک.

[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 12:26 ] [ جوینده ]
تا حالا خیلی از حرفای منو خوندید. اینو از این جهت می گم که از بس دیر آپ می کنم تقریبا فقط کسایی میان اینجا که همه ی پست های منو خوندن و به وبلاگم عادت کردن. خیلی هم به من لطف دارن همیشه.

این بار می خوام از یه چیز مهم براتون بگم که اگه حال قدیما رو داشتم یه سری پست در بارش می نوشتم، اما الان ترجیح می دم همینو بگم فقط.

شما غیر از این جسم فیزیکی یه عواطف و یه ذهن هم داری. برای جسم فیزیکیت خیلی برنامه می ریزی، از شونه کردن موها بگیر تا دندون پزشکی رفتن و سایر انواع دکتر ها، ورزش کردن و عمل بینی! و کاشت مو و ... . اما اون دوتای دیگه رو، یعنی عواطف و ذهن، هیچ وقت به دکتر نشون نمی دی. هیچ وقت. اون وقت یک سری بیماری مزمن به وجود میاد. البته دردهای این بیماری ها درسته که گاهی تبدیل به بیماری فیزیکی می شه اما همیشه هم نمی شه، در عوض می زنه روند زندگیتو به هم می ریزه و تو به خودت مثلا می گی من چه بدشانسم، یا خدا چرا این کارو باهام کرد یا نه، در حالت خفیف تر حالت خوب نیست، یعنی کم پیش میاد شاد باشی و با هر چیزی خوشحال نمی شی.

این بیماری های مزمن ازدوران نوجوانی، کودکی، روز اول تولد (یا حتی دوران جنینی) ممکنه ریشه داشته باشن، روزگاری که ما اونا رو فراموش کردیم. لحظه ای رو که درد کشیدیم از خاطر بردیم اما خود درد هنوز هست و داره مثل علف های هرز یه باغچه که هر چی می کنی بازم درمیاد، هر روز به نحوهای مختلف آرامش زندگیمون رو به هم می ریزه. ما آدم هالایه های عاطفی و ذهنی بسیار زیاد و گاهی پیچیده ای داریم که چون به اونا آگاه نیستیم مثلا گاهی رفتارهایی از خودمون می بینیم که با تعجب حس می کنیم دشمن خودمون شدیم. چرا؟ مطمئن باشید یه چیزی اون زیرها گیر کرده، یه درد، یه خاطره بد، یه تصمیم محکم از روی نا آگاهی، که اون قدر گذر زمان روش رو پوشونده و ما نا آگاهانه برای خفه کردن و فرار ازش لایه های دیگه روش کشیدیم که دیگه خودشو نمی بینیم اما اون هنوز هست و داره خراب کاری می کنه. اینجاست که حس می کنیم وجودمون چند پاره شده، آرزویی داریم اما همزمان علیه خودمون عمل می کنیم، جایی که باید شاد باشیم نیستیم، گاهی الکی غمگین یا عصبی هستیم، مدام بد میاریم، هر چیز بدی عین آهنربا جذب ما می شه یا به طرز تاسف برانگیزی از خودمون، دنیا، زندگی و حتی خدا متنفریم.

تاسف اونجاست که همه ی این دردها فقط و فقط با پشتکار ما و خواست ما برای درمان عاطفی و ذهنی، در یک کلام، شهامت مواجه شدن با همه ی عناصر وجودمون قابل حل هستن. دنیا دنیا چیز هست که ما در مورد خودمون نمی دونیم! عجیب به نظر میاد اما واقعیه. من الان از روح یا خویش حقیقی حرف نمی زنم، مسئله ساده تر از اونه، من دارم از عواطف و ذهن حرف می زنم، همین ها رو هم هنوز نمی شناسیم. من فکر نمی کنم کسی که از پس پالایش و شناخت این ها برنیاد بتونه هیچ وقت خویش برتر خودشو بشناسه. خویش برتر برای فرمانروایی به جهان خود و به قول یه نویسنده ای "به ارث بردن تاج و تخت پدر" اول باید بدونه عواطف و ذهن چه طور کار می کنن تا بتونه از اونا در جهت خواست خودش یا همون فرمانروایی استفاده کنه. حالا شما تصور کن شناخت اونا پیش کش، ما حتی دردها و بیماری های اونا رو هم درمان نکردیم، خودمو عرض می کنم.

هیچ انسانی بی نیاز از یه پالایش روانکاوانه نیست. اینو خیلی جدی بگیرید. برای این کار خوبه از راهنمایی های یه روانکاو خوب استفاده کرد. البته کسایی که یه مقدماتی رو می دونن می تونن خودشون هم با کتاب و سایر منابع ادامه بدن، اما در هر صورت، بازم حضور یه فرد آشنا به مسائل خیلی عالیه.

درست مثل بدن که سلامتی و حیاتش تابع قوانین مادی فیزیک و شیمی و بیولوژی و اینا هستن، عواطف و ذهن ما هم تابع قواعدی هستن تا درست کار کنن. اونا هم غذا می خورن، بیمار می شن، ورزش لازم دارن، اما به سبک خودشون که این سبک و شناختش چیزیه که توی این پست این همه حرف زدم تا بهتون توصیه کنم که حتما دنبال یادگرفتنش برید، همون طور که دنبال یادگرفتن خواص میوه های مختلف می رید.


کالبدهاتون سالم!

[ یکشنبه 22 مرداد1391 ] [ 1:11 ] [ جوینده ]

سلام به همه

این پست پست نیست! فقط به صورت اختصاصی می خوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم، خیلی چیزا می توید ازش یاد بگیرید. من شخصلا مطلبی رو که خیلی دنبالش بودم اونجا پیدا کردم. جای تقدیر داره از نویسنده اش چون توی کمتر سایت و وبلاگ ایرانی می تونید این همه مطلب پیدا کنید! توی لینک های وبلاگ هم هست به این اسم:

دست نوشته های یک جادوگر

[ چهارشنبه 24 خرداد1391 ] [ 19:21 ] [ جوینده ]
می گن یه پرنده ای هست به اسم انقوت (یا شایدم عنقوت یا عنغوت یا ...!) این پرنده توی بیابان زندگی می کنه و غذاش هم اینه که روزی یه دونه از ریگ های بیابان رو می خوره. بعد می گن این پرنده خیلی گرفته و غمگینه و حوصله نداره، چون همیشه با خودش می گه اگه یه روز این ریگ های بیابون تموم بشن من چی کار کنم!


نخند جوینده، تو هم گاهی عین همون پرنده ای ... اعتماد کن به خدایی که هزاران برابر آرزوهای تو توانایی داره ...

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 19:42 ] [ جوینده ]
وقتي هر چه قدر تقلا مي کني هيچ چيز جور در نمياد و راه به جايي نمي بري اين ايده رو امتحان کن: کناري بايست و همه چيز رو واگذار کن به خدا. به قول يه نويسنده اي، بگو اين جنگ، جنگ من نيست، جنگ خداست! و ايمان داشته باش که همه چيز در بهترين زمان اتفاق مي افته.

همين!

[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 0:27 ] [ جوینده ]
دقايقي از روز ...آرام گير، در سکوت ...

همه چيز را از ذهن به دور بريز و تنها ضربان قلبت را احساس کن

فقط باش

          بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي

فقط باش و بر بودن خويش آگاه باش

اين تويي اي شاهزاده! آيا هر گز وجود خود را احساس کرده اي؟

اگر نه، پس به دنبال وجود چه مي گردي؟ کجا مي روي؟ اين همه رفتن، اين همه آرزو، اين همه انديشه ....

        بايست!

دقايقي بايست و تنها اين وجود الهي را، خويش حقيقي ات را، احساس کن،

        بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي

اين طبيعت حقيقي توست ...چه قدر آن را مي شناسي؟


پي نوشت:

+ يه پيشنهاد خوب اينه که حدودا نيم ساعت (مي تونه پيوسته يا دو تا يه ربع باشه. مثلا يه ربع صبح و يه ربع عصر) يه جاي راحت دراز بکشيد و به هيچ چيز فکر نکنيد. توضيحات بيشتر در کتاب هفت قانون معنوي اثر ديپاک چوپرا.

+ واقعا تا حالا چه قدر خود واقعيمون رو احساس کرديم؟ نيازي به سفر روح نيست کافيه ذهن رو ساکت کنيم. خويش حقيقي هميشه حضور داره و آگاهه از همه چي. تجربه ي محشريه. فقط انظباط و پشت کار مي خواد.

[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 23:28 ] [ جوینده ]
توي طبيعت بيرون شهر داشتيم قدم مي زديم. هواي خوبي بود، چمن، درخت، رودخانه اي که در ته دره اي کم عمق جاري بود و درختاني که ديواره دره رو پوشونده بودن.

همين طوري که راه مي رفتيم يه هو دست منو گرفت و گفت بيا. و سريع شروع به راه رفتن کرد. گفتم کجا مي ري؟ گفت تو بيا. بدو. سريع مي رفت. از لاي درختا و از شيب کنار رودخونه پايين مي رفت و من تمام سعي خودمو مي کردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چي مي پرسيدم آخه کجا مي ري. اون فقط مي گفت تو فقط بيا.

وقتي به زمين مسطح کنار رودخونه رسيديم ايستاد. گفتم خوب چيه قضيه منو تا اينجا کشوني؟

گفت: اين همه با سختي دنبال من اومدي اذيت نشدي؟

گفتم: يه ذره اما مهم نيست.

گفت: اين قدر پرسيدي کجا مي ري و من نگفتم نگران نشدي؟ نترسيدي؟ با خودت نگفتي ممکنه يه بلايي سرت بيارم؟

گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که مي دونم چه آدم دوست داشتني و با ارزشي هستي. براي چي بايد مي ترسيدم؟

گفت: تو به من که يه آدم و يکي از مخلوقات خدا هستم اين همه اعتماد داري که بدون ترس دنبال من از لا به لاي همه ي اين درختا و از شيب اين دره پايين ميايي،‌چه طوريه که وقتي خدا تو رو توي زندگي به جايي مي بره که از نظر تو آخرش معلوم نيست، مي ترسي و نگران مي شي؟ نمي شه همون قدر که به من اعتماد کردي، فقط همون قدر و نه بيشتر، به خدا اعتماد کني؟

فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عميق ترين، و البته سازنده ترين، احساس شرمندگي زندگيم رو تجربه کردم ...

[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:44 ] [ جوینده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا بگویم، آنچه را که به نحوی می دانم باید گفت. آنچه را که تو در این همه سال به من آموختی. می نویسم تا همه را بازگو کنم و بدانم که توانسته ام آنچه را که می خواستی بیاموزم؟ می نویسم و جز همگام شدن با تو مرا دغدغه ی دیگری نیست. نه نگران توجه دیگرانم و نه خلق چیزی بهتر از آنچه هستم از خودم، و نه اشتیاقی برای بیرون ریختن عواطفی متراکم.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس