جوینده
روزگار یک جستجو گر 

چیزایی توی زندگی هست که نمی شه برای به دست آوردنشون مستقیما برای خود اونا تلاش کنیم. چیزایی مثل "دوست داشتنی بودن"، "با کلاس به نظر رسیدن"، "معروف شدن"، "آبرودار شدن" و ... . به نظرم می شه این طور جمع بندی کرد که این ها تصویرهایی هستند که ما دوست داریم دیگران از ما در ذهن داشته باشن. هر قدر تلاش کنیم دیگران به صورت خاصی در مورد ما فکر یا رفتار کنن، کمتر به نتیجه واقعی می رسیم. گواه این ادعای من هم اینه که شما چند نفر آدم مثلا دوست داشتنی یا با کلاس یا آبرودار رو که می شناسید تو ذهنتون بیارید و توی رفتارهاشون دقت کنید؛ کدوم آدم واقعا دوست داشتنی که می شناسید داره برای این جوری به نظر رسیدن عمدا تلاش می کنه؟ اگه منصف باشید جوابتون اینه: هیچ کدوم. اونا اصلا حتی تو فکر این هم نیستن که دیگران در بارشون چه برداشتی دارن. اونا فقط و فقط با عشق زندگی می کنن و فقط همین براشون مهمه. چه کسی دوستشون داشته باشه و چه نه. اینو می تونید به سایر صفات هم تعمیم بدید.

البته شاید بگید فلان هنر پیشه خیلی تلاش می کنه برای معروف شدن. درسته، اما منظور من معروف شدن های تاریخی و همیشگیه. مثلا معروفیت دانشمندان بزرگ ایرانی مثل ابن سینا رو با هیچ هنر پیشه و خواننده ای نمی شه مقایسه کرد. البته توی هنرمندها هم کسایی هستن که واقعا به خاطر هنر خاص خودشون معروف می شن. در این موارد هم اگه خوب بررسی کنید می بینید اون فرد اون قدر که به هنرش و خوب کار کردن خودش اهمیت می داده به معروف شدن فکر نمی کرده.

هم در مورد هنر و هم جایگاه و شان اجتماعی، شما فقط در صورتی موفق واقعی هستی که یه انگیزه و هدف متعالی داشته باشی. جمله زیبایی یه بار شنیدم، می گفت تو نسبت خودتو با خدا تعیین کن تا مردم خودشون نسبتشون رو با تو تعیین کنن. واقعا همش همینه. فقط وقتی شما خالص در خدا زندگی کنید تصویری که از شما در ذهن دیگران ساخته می شه بهترین و جاودانه ترین خواهد بود. چیزی که باید براش تلاش کنیم اینه، نه برعکس.

پی نوشت:

+ این فقط یکی از برکات دیدن حضور خدا توی زندگیه.

+ شاید آدما عاشق خدای درون هم می شن؛ وگرنه چیزی برای دوست داشتن توی این دنیا وجود نداره ...

[ دوشنبه 6 مرداد1393 ] [ 10:48 ] [ جوینده ]

قایقی حاضر است ...

قایقی که همیشه حاضر بوده،

راهنمایت هم همین جاست و مسیر را گام به گام نشانت خواهد داد

دلتنگی ها و نگرانی هایت را در همین ساحل بگذار

همه را رها کن، همه ی آن چه را که نفی خداست

سوار شو و پارو بزن

                  پارو بزن

                       پارو بزن

تا بی انتهایی اقیانوس

          تا قلب خورشید

آن قدر برو و آن قدر پارو بزن که دیگر نه قایق بماند و نه پارو و نه اقیانوس

       نه تو بمانی و نه هیچ کس دیگری

                                تنها خدا بماند،

                                 نور بماند و صوت

از اول هم تنها نوربوده و صوت و در آخر هم تنها همان خواهد بود و بس ...

                           تو در نوری، در قلب خدا ....

پی نوشت:

+ شما هم امتحانش کنید

+ نه به اون که پست نمی ذارم، نه به این که روزی دو تا! :)

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 9:17 ] [ جوینده ]
اخیرا یکی از دوستان به عنوان بخشی از ایمیلی ازم پرسید:

اگه قرار باشه بگي آنتولوژي (هستی شناسی) چيه و مفاهيم و كليد واژه هاي اين نگرش چيه به چيا اشاره مي كني؟

و منم در جواب متن زیر رو نوشتم که فکر کردم شاید برای خواننده های وبلاگ هم جالب باشه. بعضی بخش ها به دلایلی سانسور و یا کوتاه شدن:

در مورد آنتولوژی، باید بگم آنتولوژی ای که جاهای دیگه تدریس می شه، اون طور که گفتن، یه کم با اونی که تو موسسه تدریس می شه فرق داره. از طرفی آنتولوژی اسم یه (اگه اشتباه نگم) فلسفه هم هست که شایدم همین باشه که توی رشته فلسفه دانشگاهی می شناسنش، هر چند مثل سایر مکاتب فلسفی زیاد تو بورس نیست. خلاصه اینکه چیزی که من و تو از آنتولوژی می شناسیم حاصل تغییر ها و بهبودهاییه که مدرسین ما در آنتولوژی اصلی دادن. این تغییرات تا حد زیادی تاثیر گرفته از تجربه های اونا ست و چیزای دیگه، مثلا شاید یه چیزایی توی روانشناسی و اینا. من از آنتولوژی رسمی چیزی نمی دونم اما برای گفتن این که این آنتولوژی ای که ما یاد گرفتیم چی هست، منم زیاد صلاحیت گفتن اینا رو ندارم، فقط دریافت خودمو بهت می گم، به زبان ساده می شه یه نوع نگاه خاص و متفاوت با نگاه اکثر آدم ها به زندگی. دریافت ما از زندگی کاملا به زاویه نگاه ما بستگی داره و رفتارمون به دریافتمون. مسلما بازخوردی هم که از زندگی می گیریم به رفتارمون وابسته است. پس در واقع همه چی به زاویه نگاه ما بستگی داره، هر چی تجربه می کنیم تماما به اون وابسته است. توی دوره ها تمام تلاش اینه که یه زاویه نگاه جدید به شرکت کننده ها معرفی بشه تا بتونن با مسائلشون بهتر کنار بیان. مثلا همین که به جای چسبیدن به بازی ها ی زندگی این زاویه نگاه رو یاد بگیریم که همه اونا بازی هستن با قواعد و قرارهای خودشون و هدف مشخصی دارن، خیلی از درد های اضافی کم می شه. وقتی حوزه های مختلف بازی زندگیتو قاطی نکنی، یه بخش دیگه ای از دردهای بی دلیل رو کم می کنی. وقتی یاد بگیری حساس بشی به کشف بازی ها و تعیین معقولانه قرارهای بازیت با دیگران، باز هم بخش دیگه ای از روابطت با دیگران اصلاح می شه و کمتر به دردسر می افتی. وقتی به بازی دوستانه و برد برد فکر کنی جلوی ضررهای دراز مدت و عمیق به خودت و دیگران رو می گیری. وقتی با هر بازی در تمامیت باشی انرژی خودتو به طور کامل معطوف به کارت می کنی و از هدر رفتش جلو گیری می شه و از همه مهمتر وقتی "دیدن" رو یاد بگیری همیشه به عواطف و ذهن خودت آگاه تر می شی، کنترل اونا برات راحت تر می شه  و سریع تر می فهمی علت هر چیزی که برات اتفاق می افته چیه. مخصوصا وقتی یه کم تو روانشناسی مطالعه کنی این تجربه "دیدن خود" خیلی عمیق تر می شه. اخیرا در مورد تحلیل رفتار متقابل یکی دو تا کتاب خوندم، مبحث فوق العاده ایه. خیلی کمک می کنه خودتو ببینی و البته دیگران رو هم بهتر بفهمی.

در دوره دانستن فاز دیگه ای رو تجربه می کنیم که البته بر پایه ی همون هنر "دیدن" هست، کشف بیشتر در مورد خودت و ریشه مسائل زندگیت و این بار روش تغییر خودت رو هم بهت می گن. جوهره ی یه آدم توی دانستن تا حد زیادی مشخص می شه برای خودش، توی خیلی از زمینه ها. چون نگذروندی بیشتر توضیح دادن هم فایده نداره و هم ممکنه خلاف قول هایی بشه که دادیم.

پی نوشت:

+ امیدوارم نقص های این یادداشت رو اساتید بر من ببخشایند!

+ خوب نوشته ممکنه نقص داشته باشه دیگه! چرا اون جوری نگاه می کنی؟!

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 8:23 ] [ جوینده ]

عزیزی می گفت: عشقی که به دیگران داری رو اگه نشون ندی به درد هیچی نمی خوره! این روزا دارم فکر می کنم به تمام بودش هایی+ که لازمه آدم انتخابشون کنه و مهارت هاشون رو یاد بگیره تا تبدیل بشه به کسی که بلده عشقش رو به دیگران خوب نشون بده.

مسلما اولین و مهمترین چیز، انتخاب بودش عاشق توسط شماست. تا عشقی نباشه، چی رو می خواهیم به دیگران نشون بدیدم؟! زندگی خودش بهترین آموزگار این بودشه و من تصور می کنم خواننده این پست حتما یک "عاشق" هست و نیازی نیست این بودش رو براش توضیح بدم؛ مخصوصا این که یکی باید بیاد برای خودم توضیحش بده!!

فکر می کنم یکی از اون بودش های مورد نیاز، در لحظه بودن یا "بودن با حضور" باشه. این خیلی معنی داره، یعنی مثلا وقتی در کنار کسی هستی که می خوای عشق خودتو بهش نشون بدی (فارغ از اینکه اعضای خانواده، همسر، دوست یا هر کس دیگه ای باشه) باید با تمام وجودت در اون لحظه و اون مکان حضور داشته باشی. این یه جمله است با یه دنیا ظرافت! مثال می زنم، تصور کنید با کسی برای خرید رفتید. مخصوصا اگه شما آقا و اون خانم باشه. حضور شما در لحظه و در مکان یعنی توجه کنید هر لحظه که آیا اون برای حمل وسایل خریده شده نیاز به کمک داره یا نه. مثال دیگه اینکه حواستون جمع باشه و متوجه بشید که طرف مقابلتون هر لحظه چه احساسی داره و اگه خوشحال نیست دنبال فهمیدن علتش باشید. مثال بعدی ساده تر از قبلی هاست، گاهی بودن با حضور فقط به معنی توجه به مثلا ظاهر طرف مقابلتون هست. لباساش چه رنگی اند، آیا جدیدن؟ اگه آره بهش بگید قشنگه و بهش میاد و اینا. مثال های ظریف تر دیگه ای هم می شه زد، مثل قطع نکردن حرف، یه هو عوض نکردن موضوع صحبت، خوب گوش کردن که شاید مهمترین و پر کاربردترین چیز باشه، اهمیت دادن به فکرها و دغدغه های طرف مقابل، ابراز هم دردی و هم شادی!! (اینو از خودم ساختم الان! یعنی با هم خوشحالی کردن!) و چیزهای زیاد دیگه ای مشابه اینا.

البته می دونم ممکنه نشه هر ثانیه این طور بود، ولی توجه کنید که لازم نیست شما در تمام دقایقی که کنار عزیزانتون هستید تماما حاضر در لحظه باشید. این بستگی به میزان توجهی که نیاز هست در اون رابطه از خودتون نشون بدید داره. مثلا برای یه دوست کمتر از اعضای خانواده است. اما اولا همیشه نیاز هست که در لحظه و با حضور باشید برای دیگری و ثانیا می تونید با یه کم توجه و تمرین یادبگیرید که چه قدر و در چه مواقعی، حتی فقط سی ثانیه حضور در لحظه و توجه شما کافیه تا عشق قابل توجهی رو به طرف مقابلتون منتقل کنید.

فکر کنم بتونم بعدا بازم در مورد بودش های مورد نیاز ابراز عشق بنویسم، اگه خدا بخواد.

پی نوشت:

+ "بودش" تعریف دقیقی در هستی شناسی داره، به زبان ساده یعنی یه صفت یا ویژگی شخصیتی، مثل مهربان بودن، بخشنده بودن و ... . قرار نبود توی این وبلاگ آنتولوژی تدریس کنم به همن خاطر به همین میزان توضیح اکتفا می کنم.

+ موقع نوشتن کلمه کلمه های این متن، لحظه لحظه های تو رو تو ذهنم می آوردم ... ممنون که هستی!

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 15:18 ] [ جوینده ]
امروز توی ایمیلی به یکی از دوستان نوشتم:

یه جایی و یه روزی باید یاد بگیریم همه دلتنگی ها رو رها کنیم و شادی رو انتخاب کنیم، چون خدا هست و همین نه تنها کافیه، بلکه بارها از سرمون هم زیاده!

 

پی نوشت:

+ فهمیدن همین یه جمله برای خودم، از سر عمرم هم زیاده!

+ سپاسگزارخدایی هستم که همیشه برای یاد گرفتن مهمترین درس ها، بهترین استادها رو برام می فرسته!

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 10:21 ] [ جوینده ]

تمامیت مفهومیه که اولین بار توی دوره دیدن باهاش آشنا می شید ولی قصه اش خیلی طولانی تر از این حرفاست. قصد ندارم توی این پست به جنبه های مختلفش بپردازم چون هم طولانیه و هم من هنوز خیلی سوادشو ندارم. فقط می خوام از یه چیزش بگم که توی صحبت امروزم با یه دوست ازش حرف زدم.

حتما می دونید در کنار شروط کامل و دوستانه بازی کردن، یکی از ملزومات در تمامیت بودن با کاری اینه که اگر روزی اون کارتون رو قرار شد به کسی بگید یا بقیه خلاصه فهمیدن، شما شرمنده نشید. این یعنی همون اعلام پذیر بودن کار یا همون بازی. مثلا کسی که می دونه اگه آب رو با شیشه سر بکشه و بقیه بفهمن شرمنده خواهد شد، اگر اون کار رو کرد با اون کار در تمامیت نیست. به اون دوست می گفتم یا باید با کاری که می کنی به تمامیت برسی یا کلا بذاریش کنار.

خوب ایرادش چیه که با کاری در تمامیت نباشیم؟ ایرادش اینه که شما به جای یکپارچه بودن که هدف نهایی ماست، چند تکه می شی. حاصلش می شه این که تمرکز کامل روی هیچی نداری (عدم تمرکزهایی که بعضا کاملا ناخودآگاه هستن و نمی دونی چرا این جوری می شی) وقتی با تمامی وجودت در بازی نباشی چیزی یاد نمی گیری و به هدف خلقت که یادگیری هست نمی رسی. ذره بینی که نور رو متمرکز کنه می تونه کاغذ رو آتیش بزنه، انسانی که همه وجودش به سمتی که می خواد متمرکز باشه می تونه کار رو از پیش ببره و آرزویی نیست نتونه بهش برسه.

لطفا دقت کنید این یه شرط همه شرایط نیست. من اسم بردم از سایر شروط، یعنی بازی کامل (طبق قوانین) و دوستانه (بازی برنده برنده). و نهایتا این که یه موضوعی تو ذهنم هست که باید از بزرگترا بپرسم تا مطمئن بشم. الان فقط به صورت احتمال قوی بهتون می گم. این که این سه شرط تمامیت، شروط لازم و کافی هستن. یعنی داشتن این شرایط به معنی در تمامیت بودن و نداشتن حتی یکی از این ها، نشان از "در تمامیت نبودن" هست و همچنین از اون طرف، اگه با یه بازی در تمامیت باشیم این سه شرط رو خواهیم داشت (قضیه دو شرطی) به نظرم این حرف (یا در واقع قضیه! خیلی دیگه رفتم تو فاز منطق!) درست میاد، حالا هر وقت پرسیدم مطمئن شدم اینجا اصلاحیه می زنم!

پی نوشت:

+ شمس گفت: تو هی نگو خدا یکیست خدا یکیست، تو خود شصت هزاری، اول خودت یکی شو آنگه بگو خدا یکی ست! (عشق برای کسی که این جمله رو اولین بار بهم گفت!)

+ فکرشم نمی کردم از صحبت های امروزم با اون دوست پست وبلاگ در بیاد!!

+ علت اینکه این یه شرط رو انتخاب کردم و روش مانور دادم اینه که همیشه برای خودم بیشتر از موارد دیگه چالش برانگیزه.

[ پنجشنبه 25 اردیبهشت1393 ] [ 18:12 ] [ جوینده ]

یکی از اتفاقاتی که بعد از دوره ی "دیدن" اصولا باید درون ما بیفته حساس شدن به همه بازی های زندگی و بودن در وضعیت کشف قوانین حاکم بر اون ها، از طرفی پذیرفتن و از طرف دیگه رعایت مقررات حاکم بر بازی ها است. از اونجایی که قرار نیست من تو وبلاگم مطالب دوره رو درس بدم فقط می خوام توی این پست، شما خواننده گرامی رو که احیانا این دوره رو گذروندید (یا حتی نگذروندید) به این طوری نگاه کردن به زندگی تشویق کنم.

توی دوره دیدن کل بازی های زندگی رو به چند حوزه کلی تقسیم کردن و توی دوره روشون کار می شه. تقسیم بندی خیلی خوبیه و خیلی از بازی های مهم زندگی رو پوشش می ده. من می خوام توی این پست یه مقدار ریزتر به قضیه نگاه کنم، می خوام چند تا مثال بزنم براتون تا اگه احیانا هنوز به کشف بازی ها عادت نکردید یه استارتی تو ذهنتون در این راستا زده بشه.

شما کلا هر کاری که می کنید مشارکت در یک بازی هست. مثلا در حوزه وسایل ارتباطی و اینترنت گردی، بازی ایمیل، بازی چت، بازی فیس بوک، بازی sms، بازی تماس تلفنی، بازی پیغام سپردن به کسی که به کس دیگه برسونه و ... . خوب مهارتی که ذهن من و شما باید به دست بیاره اینه که به محض انتخاب یکی از این بازی ها مثلا، اولا حواسش باشه که آیا همه قواعدشو می دونم؟ اگه جواب منفی هست دنبال یادگرفتنش باشه. ثانیا اون قواعد و طبیعت اون بازی رو بپذیریم. مثلا یعنی وقتی شما به کسی sms می زنی در واقع می پذیری که پیامت بلافاصله یا با یه تاخیر حتی چند ساعته توسط اون فرد خونده بشه. این طبیعت بازی sms به حساب میاد. یا وقتی ایمیل می زنی می پذیری که ممکنه خیلی دیر خونده بشه و یا حتی اصلا خونده نشه.

مثال های دیگه هم می شه زد، مثل بازی مهمونی گرفتن که در واقع می پذیری خونت به هم ریخته بشه و نتونی سریال مورد علاقتو نگاه کنی و ... که کشف بقیه اش رو به عهده خودتون می ذارم . در همه این بازی ها هم باید حواست به رعایت قوانین باشه و هم به طبیعت بازی که در کنار فواید، هزینه هایی هم داره. و صد البته همون طور که خودتون می دونید، حواستون باشه به بازی نقشی و تمامیت با اون بازی که در غیر این صورت هم ازش نمی تونید استفاده کامل بکنید و هم درد و رنجی غیر طبیعی ممکنه بهتون وارد کنه.

پی نوشت:

+ گاهی فکر می کنم همین عادت به کشف بازی ها خودش موجب می شه در تجربه دیدن باشیم. این کار، گاهی خوب آدمو از چسبیدن به بازی می کشه بیرون

+ کاش منم همه اینا رو اول خودم یاد بگیرم ...

[ یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ] [ 20:15 ] [ جوینده ]

گاهی کنار پنجره دنیا بنشین ... پنجره ای که آن سویش تمام غوغای زندگیت در جریان است و تو در این سو در آرامش. از پنجره، دنیا را ببین و خدا را دعوت کن تا با تو این منظره را تماشا کند. چه می بینی؟ بازی های زندگی خودت را می بینی؟ هم بازی هایت را، انتخاب هایت را ... همه را مثل یک فیلم سینمایی پر سر و صدا به خدا نشان بده و به او بگو که انسان تو چه می بیند و چه تجربه می کند. همه چیز را خوب ببین و نشانش بده. دست خدا را هم در همه بازی ها ببین، به سپاسگزاری خواهی رسید ... تو در تجربه ی "دیدن" هستی.

کم کم صدای فیلم کم می شود و تو از منظره ها فاصله می گیری. کم کم فقط حضور خدا می ماند که با تو کنار پنجره ی دنیا نشسته است. گرم می شوی از عشقش. همه آرزوهایت پشت آن پنجره رنگ می بازند و تو خالی از آرزو می شوی. همه تجربه های تلخ و شیرنیت هم از تو دور می شود و تو خالی از شکایت و حتی سپاس می شوی ... فقط گرمی تجربه ی حضور خدا می ماند ... حضور عشقی گرم و آشنا ... و تو فقط "هستی" ...

پی نوشت:

+ شما هم می تونید تجربه اش کنید!

+ بالاخره به قولم وفا کردم و اینو نوشتم!

[ چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 ] [ 15:46 ] [ جوینده ]

به نام خدایی که آسمون یکی از بهترین نماد هاشه

مدتیه زیاد تووبلاگ فعال نیستم، اگه خدا بخواد می خواد از این به بعد یه کم بیشتر فعال بشم! البته با حال و هوای جدید ...

توی این  فصل جدید از وبلاگ، می خوام از دریافت و تجربه های خودم بعد از شرکت در کلاس های موسسه کلام زنده بنویسم. علاقه و ارادت ویژه ای به همه کسانی که در موسسه فعالیت می کنن، مخصوصا مدرسین گرامی دارم؛ به همین خاطر می خوام واضح توضیح بدم که قراره چه کار کنم. من قصدندارم مطالبی رو که توی دوره های موسسه تدریس می شه بیان کنم؛ چرا که برای یاد گرفتن اونا، هم می تونید به موسسه مراجعه کنید و هم من صلاحیت تدریس ندارم. فقط و فقط می خوام از فکرها، تجربه ها و نمونه هایی عملی ای که خودم بعد از اتمام کلاس هام، طی این دو سال و نیم تجربه کردم براتون بنویسم. البته ممکنه برای بیان بعضی از اصطلاحات لازم باشه یه کم توضیح بدم. فقط در همون حد خواهم گفت.

به همین خاطر ممکنه بعضی یا حتی همه پست هام بیشتر به درد کسایی بخوره که این دوره ها رو طی کردن. و البته امیدوارم انگیزه ای بشه برای کسایی که طی نکردن تا برن و توی دوره ها شرکت کنن!

پی نوشت:

+ سپاسگزار خدایی هستم که فصل های جدید در زندگی جوینده می آفریند، هر چند به بهایی سنگین ...

+ می دانی برای تو می نویسم ... سپاسگزار بودنت هستم که سرچشمه این فصل نو و بسیار دیگر است ...!

[ یکشنبه 7 اردیبهشت1393 ] [ 9:39 ] [ جوینده ]

همه ما مستاجر طبیعت هستیم ... توی این پست می خوام از یه مسئولیت ساده و در عین حال فراموش شده توسط خیلی از آدم ها حرف بزنم. اینکه تمام منابع طبیعی از جمله انرژی ها، مواد غذایی، منابع دیگه ای مثل چوب و سنگ و مواد معدنی و حتی هوا و خلاصه هر چی از طبیعت می گیریم (که تقریبا یعنی همه ی چیزایی که داریم) همه چیزایی هستن که در یه مقدار محدود به ما داده شدن تا زندگی کنیم. زمین برای زندگی همه ما منابع داره اما برای زیاده روی ما نه. این حرفا رو زیاد شنیدید، الان می خوام یه نکته کوچیک بگم که امیدوارم حواستون رو به این امر باز هم حساس تر کنه. اینکه هدر ندادن مثلا آب به اندازه ی حتی یه ته لیوان یا خوب بستن شیر آب به نحوی که چکه نکنه، کم کردن شعله بخاری و درجه شوفاژ وقتی هوا گرمه یا خونه نیستیم، آشغال نریختن در طبیعت، استفاده درست از برق و بنزین و اینا همگی یه مسئولیت کوچیک هستن که از طرف کائنات بر دوش من و شما گذاشته شده. مثلا سهم من اینه که لامپی رو که لازم ندارم خاموش کنم، همین. همین مسئولیت کوچیک رو به من دادن تا من تمرین کنم. اگه از پس همین مسئولیت کم برنیام چه طور می تونم امید به رشد معنوی خودم داشته باشم که درست هم معنی توانمند شدن برای به عهده گرفتن مسئولیت های بزرگتره؟

همه ما مستاجر طبیعت هستیم و نه صاحب خونه. مستاجر، بهای موندن در مکانی رو می ده اما صاحب اون مکان و اجزاش نمی شه. حتی پولی که بابت برق و گاز و آب و ... می دید بهای اون نیست که بخواهید خیال کنید حالا صاحبش هستید و هر کار بخواهید باهاش می کنید، نه، اون پول فقط بهای رسوندن اون انرژی یا اون ماده به دست شماست و نه بهای خود اون چیز یا از اون بدتر جبران ضرری که با مصرفش به طبعت خواهید زد. اگه در مورد گرم شدن زمین یا کمبود آب شیرین مطالعه کنید منظورمو بهتر می فهمید. اگر در محل کار یا خونه ی کسی، هر چند خیلی پولدار که لج شما رو در میاره هم قرار بگیرید، بازم آب و برق و گازی که می بینید اموال اون فرد یا سازمان نیست که بگید دلم نمی سوزه براش. اونجا هم، هم شما و هم صاحب اون مکان، مستاجر طبیعت هستید. این موضوع، مسئولیتی ساده، برای هر فرد کم و کوچک و در عین حال بسیار مهمه. امیدوارم شما هم به عنوان یه جوینده حواستون رو به این مسئولیت بیشتر  معطوف کنید.

[ دوشنبه 25 آذر1392 ] [ 20:45 ] [ جوینده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا بگویم، آنچه را که به نحوی می دانم باید گفت. آنچه را که تو در این همه سال به من آموختی. می نویسم تا همه را بازگو کنم و بدانم که توانسته ام آنچه را که می خواستی بیاموزم؟ می نویسم و جز همگام شدن با تو مرا دغدغه ی دیگری نیست. نه نگران توجه دیگرانم و نه خلق چیزی بهتر از آنچه هستم از خودم، و نه اشتیاقی برای بیرون ریختن عواطفی متراکم.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس