جوینده
روزگار یک جستجو گر 

 

 

الهی! مرا تو ...

 

 

[ شنبه 22 شهریور1393 ] [ 16:10 ] [ جوینده ]
در تاریکی و هراس این دنیا از میان کوچه های تنگ فهمی دیوانه وار و بی هدف می گریزم

بوی تو را کجا بیابم؟

کجا انتهای این شب فرا می رسد و تاریکی به تیغ نوری از غیب دریده می گردد؟

کجا تقلای دستانم در پی تو از جستجوی دیوانه وارشان بر پیکره ی لجن آلود شهر های خیالی آرزو و توهم های بی سر و ته هیجان زندگی، زخم خوردن ها و زخم زدن هایی کور  به سوی سکون و شعف ناب لمس حضورت راه یابند؟

زخم کهنه ی قلبم را می بینی؟ فریاد من جوینده را از زیر دست و پای من های تاریک وجودم می شنوی؟ باور دارم تنها شفای حقیقی ام تویی و تمامیت من در سایه ی نور نگاه تو آشکار می شود ... بی تو، بی لمس حضورت در قلبم، ذهنم چون چارپایی چشم بند زده است که مسیرش دور خود گشتنی تمام نشدنی و حاصل تقلایش فرسودگی و خستگی ست.

ببخش نا آگاهیم را ... ببخش که دست نورانی تو را که برای هدایتم در کار است نمی بینم و تنها زخم ها و گریه های خودم را احساس می کنم، مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه ...

[ چهارشنبه 5 شهریور1393 ] [ 16:2 ] [ جوینده ]
می گفت: نگرانی نفی حضور خداست ...

فکر کردم: یه شاهزاده فقط وقتی نگران می شه که یادش بره شاهزاده است!

 

پی نوشت:

+ یادش به خیر اون روزی که اینو بهم گفت!

+ خیلی از عمیق ترین لحظه های زندگیم پای همین کامپیوتر لعنتی بوده ...

[ چهارشنبه 5 شهریور1393 ] [ 15:34 ] [ جوینده ]

می گفتم: ته ته دلم جای یه چیزی خالیه، انگار یه چیزی گم شده

می گفت: ته ته دل آدم باید خدا باشه فقط. مثل دیوار چیدن می مونه، همیشه باید تو زمینه خدا رو بذاری و بعد همه چی رو بچینی روش. وقتی همه چی رو روی خدا بچینی همش درست در میاد.

لذت می بردم از حرفش و تو فکرم بود که چه خوب با ساده ترین کلمات این خرد زیبا رو بیان می کنه!

پی نوشت:

+ ته ته دل شما چیه؟

+ یه همچین خردهایی دارن بعضی ها!

[ چهارشنبه 15 مرداد1393 ] [ 15:36 ] [ جوینده ]

زندگیت را چون درختی ببین که خود پرورانده ای،

خودت کاشته ای، آب داده ای و به تماشای خرم شدنش نشسته ای

درختی که توانایی کاشتنش هدیه ی خداوند به تو بوده است

از چه دلگیری؟

از غباری که بر آن نشسته؟

از برگ های خاکی اش؟

باکی نیست! سر به سوی آسمان کن! ابر های رحمت را ببین! برای تو آمده اند

کافیست نام مقدس خدا را زمزمه کنی و بارانی را ببینی که بی منت و دریغ بر برگ های درختت می بارد

آنقدر می بارد که همه را می شوید و درخت تو را درخشنده و پاک می کند

شک نکن که با اتمام زمزه ی بارانی نام خدا درخت زندگی ات بهاری و شاداب خواهد بود

                                                                               مبارک باشد!

[ دوشنبه 13 مرداد1393 ] [ 16:54 ] [ جوینده ]

چیزایی توی زندگی هست که نمی شه برای به دست آوردنشون مستقیما برای خود اونا تلاش کنیم. چیزایی مثل "دوست داشتنی بودن"، "با کلاس به نظر رسیدن"، "معروف شدن"، "آبرودار شدن" و ... . به نظرم می شه این طور جمع بندی کرد که این ها تصویرهایی هستند که ما دوست داریم دیگران از ما در ذهن داشته باشن. هر قدر تلاش کنیم دیگران به صورت خاصی در مورد ما فکر یا رفتار کنن، کمتر به نتیجه واقعی می رسیم. گواه این ادعای من هم اینه که شما چند نفر آدم مثلا دوست داشتنی یا با کلاس یا آبرودار رو که می شناسید تو ذهنتون بیارید و توی رفتارهاشون دقت کنید؛ کدوم آدم واقعا دوست داشتنی که می شناسید داره برای این جوری به نظر رسیدن عمدا تلاش می کنه؟ اگه منصف باشید جوابتون اینه: هیچ کدوم. اونا اصلا حتی تو فکر این هم نیستن که دیگران در بارشون چه برداشتی دارن. اونا فقط و فقط با عشق زندگی می کنن و فقط همین براشون مهمه. چه کسی دوستشون داشته باشه و چه نه. اینو می تونید به سایر صفات هم تعمیم بدید.

البته شاید بگید فلان هنر پیشه خیلی تلاش می کنه برای معروف شدن. درسته، اما منظور من معروف شدن های تاریخی و همیشگیه. مثلا معروفیت دانشمندان بزرگ ایرانی مثل ابن سینا رو با هیچ هنر پیشه و خواننده ای نمی شه مقایسه کرد. البته توی هنرمندها هم کسایی هستن که واقعا به خاطر هنر خاص خودشون معروف می شن. در این موارد هم اگه خوب بررسی کنید می بینید اون فرد اون قدر که به هنرش و خوب کار کردن خودش اهمیت می داده به معروف شدن فکر نمی کرده.

هم در مورد هنر و هم جایگاه و شان اجتماعی، شما فقط در صورتی موفق واقعی هستی که یه انگیزه و هدف متعالی داشته باشی. جمله زیبایی یه بار شنیدم، می گفت تو نسبت خودتو با خدا تعیین کن تا مردم خودشون نسبتشون رو با تو تعیین کنن. واقعا همش همینه. فقط وقتی شما خالص در خدا زندگی کنید تصویری که از شما در ذهن دیگران ساخته می شه بهترین و جاودانه ترین خواهد بود. چیزی که باید براش تلاش کنیم اینه، نه برعکس.

پی نوشت:

+ این فقط یکی از برکات دیدن حضور خدا توی زندگیه.

+ شاید آدما عاشق خدای درون هم می شن؛ وگرنه چیزی برای دوست داشتن توی این دنیا وجود نداره ...

[ دوشنبه 6 مرداد1393 ] [ 10:48 ] [ جوینده ]

قایقی حاضر است ...

قایقی که همیشه حاضر بوده،

راهنمایت هم همین جاست و مسیر را گام به گام نشانت خواهد داد

دلتنگی ها و نگرانی هایت را در همین ساحل بگذار

همه را رها کن، همه ی آن چه را که نفی خداست

سوار شو و پارو بزن

                  پارو بزن

                       پارو بزن

تا بی انتهایی اقیانوس

          تا قلب خورشید

آن قدر برو و آن قدر پارو بزن که دیگر نه قایق بماند و نه پارو و نه اقیانوس

       نه تو بمانی و نه هیچ کس دیگری

                                تنها خدا بماند،

                                 نور بماند و صوت

از اول هم تنها نوربوده و صوت و در آخر هم تنها همان خواهد بود و بس ...

                           تو در نوری، در قلب خدا ....

پی نوشت:

+ شما هم امتحانش کنید

+ نه به اون که پست نمی ذارم، نه به این که روزی دو تا! :)

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 9:17 ] [ جوینده ]
اخیرا یکی از دوستان به عنوان بخشی از ایمیلی ازم پرسید:

اگه قرار باشه بگي آنتولوژي (هستی شناسی) چيه و مفاهيم و كليد واژه هاي اين نگرش چيه به چيا اشاره مي كني؟

و منم در جواب متن زیر رو نوشتم که فکر کردم شاید برای خواننده های وبلاگ هم جالب باشه. بعضی بخش ها به دلایلی سانسور و یا کوتاه شدن:

در مورد آنتولوژی، باید بگم آنتولوژی ای که جاهای دیگه تدریس می شه، اون طور که گفتن، یه کم با اونی که تو موسسه تدریس می شه فرق داره. از طرفی آنتولوژی اسم یه (اگه اشتباه نگم) فلسفه هم هست که شایدم همین باشه که توی رشته فلسفه دانشگاهی می شناسنش، هر چند مثل سایر مکاتب فلسفی زیاد تو بورس نیست. خلاصه اینکه چیزی که من و تو از آنتولوژی می شناسیم حاصل تغییر ها و بهبودهاییه که مدرسین ما در آنتولوژی اصلی دادن. این تغییرات تا حد زیادی تاثیر گرفته از تجربه های اونا ست و چیزای دیگه، مثلا شاید یه چیزایی توی روانشناسی و اینا. من از آنتولوژی رسمی چیزی نمی دونم اما برای گفتن این که این آنتولوژی ای که ما یاد گرفتیم چی هست، منم زیاد صلاحیت گفتن اینا رو ندارم، فقط دریافت خودمو بهت می گم، به زبان ساده می شه یه نوع نگاه خاص و متفاوت با نگاه اکثر آدم ها به زندگی. دریافت ما از زندگی کاملا به زاویه نگاه ما بستگی داره و رفتارمون به دریافتمون. مسلما بازخوردی هم که از زندگی می گیریم به رفتارمون وابسته است. پس در واقع همه چی به زاویه نگاه ما بستگی داره، هر چی تجربه می کنیم تماما به اون وابسته است. توی دوره ها تمام تلاش اینه که یه زاویه نگاه جدید به شرکت کننده ها معرفی بشه تا بتونن با مسائلشون بهتر کنار بیان. مثلا همین که به جای چسبیدن به بازی ها ی زندگی این زاویه نگاه رو یاد بگیریم که همه اونا بازی هستن با قواعد و قرارهای خودشون و هدف مشخصی دارن، خیلی از درد های اضافی کم می شه. وقتی حوزه های مختلف بازی زندگیتو قاطی نکنی، یه بخش دیگه ای از دردهای بی دلیل رو کم می کنی. وقتی یاد بگیری حساس بشی به کشف بازی ها و تعیین معقولانه قرارهای بازیت با دیگران، باز هم بخش دیگه ای از روابطت با دیگران اصلاح می شه و کمتر به دردسر می افتی. وقتی به بازی دوستانه و برد برد فکر کنی جلوی ضررهای دراز مدت و عمیق به خودت و دیگران رو می گیری. وقتی با هر بازی در تمامیت باشی انرژی خودتو به طور کامل معطوف به کارت می کنی و از هدر رفتش جلو گیری می شه و از همه مهمتر وقتی "دیدن" رو یاد بگیری همیشه به عواطف و ذهن خودت آگاه تر می شی، کنترل اونا برات راحت تر می شه  و سریع تر می فهمی علت هر چیزی که برات اتفاق می افته چیه. مخصوصا وقتی یه کم تو روانشناسی مطالعه کنی این تجربه "دیدن خود" خیلی عمیق تر می شه. اخیرا در مورد تحلیل رفتار متقابل یکی دو تا کتاب خوندم، مبحث فوق العاده ایه. خیلی کمک می کنه خودتو ببینی و البته دیگران رو هم بهتر بفهمی.

در دوره دانستن فاز دیگه ای رو تجربه می کنیم که البته بر پایه ی همون هنر "دیدن" هست، کشف بیشتر در مورد خودت و ریشه مسائل زندگیت و این بار روش تغییر خودت رو هم بهت می گن. جوهره ی یه آدم توی دانستن تا حد زیادی مشخص می شه برای خودش، توی خیلی از زمینه ها. چون نگذروندی بیشتر توضیح دادن هم فایده نداره و هم ممکنه خلاف قول هایی بشه که دادیم.

پی نوشت:

+ امیدوارم نقص های این یادداشت رو اساتید بر من ببخشایند!

+ خوب نوشته ممکنه نقص داشته باشه دیگه! چرا اون جوری نگاه می کنی؟!

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 8:23 ] [ جوینده ]

عزیزی می گفت: عشقی که به دیگران داری رو اگه نشون ندی به درد هیچی نمی خوره! این روزا دارم فکر می کنم به تمام بودش هایی که لازمه آدم انتخابشون کنه و مهارت هاشون رو یاد بگیره تا تبدیل بشه به کسی که بلده عشقش رو به دیگران خوب نشون بده.

مسلما اولین و مهمترین چیز، انتخاب بودش عاشق توسط شماست. تا عشقی نباشه، چی رو می خواهیم به دیگران نشون بدیدم؟! زندگی خودش بهترین آموزگار این بودشه و من تصور می کنم خواننده این پست حتما یک "عاشق" هست و نیازی نیست این بودش رو براش توضیح بدم؛ مخصوصا این که یکی باید بیاد برای خودم توضیحش بده!!

فکر می کنم یکی از اون بودش های مورد نیاز، در لحظه بودن یا "بودن با حضور" باشه. این خیلی معنی داره، یعنی مثلا وقتی در کنار کسی هستی که می خوای عشق خودتو بهش نشون بدی (فارغ از اینکه اعضای خانواده، همسر، دوست یا هر کس دیگه ای باشه) باید با تمام وجودت در اون لحظه و اون مکان حضور داشته باشی. این یه جمله است با یه دنیا ظرافت! مثال می زنم، تصور کنید با کسی برای خرید رفتید. مخصوصا اگه شما آقا و اون خانم باشه. حضور شما در لحظه و در مکان یعنی توجه کنید هر لحظه که آیا اون برای حمل وسایل خریده شده نیاز به کمک داره یا نه. مثال دیگه اینکه حواستون جمع باشه و متوجه بشید که طرف مقابلتون هر لحظه چه احساسی داره و اگه خوشحال نیست دنبال فهمیدن علتش باشید. مثال بعدی ساده تر از قبلی هاست، گاهی بودن با حضور فقط به معنی توجه به مثلا ظاهر طرف مقابلتون هست. لباساش چه رنگی اند، آیا جدیدن؟ اگه آره بهش بگید قشنگه و بهش میاد و اینا. مثال های ظریف تر دیگه ای هم می شه زد، مثل قطع نکردن حرف، یه هو عوض نکردن موضوع صحبت، خوب گوش کردن که شاید مهمترین و پر کاربردترین چیز باشه، اهمیت دادن به فکرها و دغدغه های طرف مقابل، ابراز هم دردی و هم شادی!! (اینو از خودم ساختم الان! یعنی با هم خوشحالی کردن!) و چیزهای زیاد دیگه ای مشابه اینا.

البته می دونم ممکنه نشه هر ثانیه این طور بود، ولی توجه کنید که لازم نیست شما در تمام دقایقی که کنار عزیزانتون هستید تماما حاضر در لحظه باشید. این بستگی به میزان توجهی که نیاز هست در اون رابطه از خودتون نشون بدید داره. مثلا برای یه دوست کمتر از اعضای خانواده است. اما اولا همیشه نیاز هست که در لحظه و با حضور باشید برای دیگری و ثانیا می تونید با یه کم توجه و تمرین یادبگیرید که چه قدر و در چه مواقعی، حتی فقط سی ثانیه حضور در لحظه و توجه شما کافیه تا عشق قابل توجهی رو به طرف مقابلتون منتقل کنید.

فکر کنم بتونم بعدا بازم در مورد بودش های مورد نیاز ابراز عشق بنویسم، اگه خدا بخواد.

پی نوشت:

+ "بودش" تعریف دقیقی در هستی شناسی داره، به زبان ساده یعنی یه صفت یا ویژگی شخصیتی، مثل مهربان بودن، بخشنده بودن و ... . قرار نبود توی این وبلاگ آنتولوژی تدریس کنم به همن خاطر به همین میزان توضیح اکتفا می کنم.

+ موقع نوشتن کلمه کلمه های این متن، لحظه لحظه های تو رو تو ذهنم می آوردم ... ممنون که هستی!

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 15:18 ] [ جوینده ]
امروز توی ایمیلی به یکی از دوستان نوشتم:

یه جایی و یه روزی باید یاد بگیریم همه دلتنگی ها رو رها کنیم و شادی رو انتخاب کنیم، چون خدا هست و همین نه تنها کافیه، بلکه بارها از سرمون هم زیاده!

 

پی نوشت:

+ فهمیدن همین یه جمله برای خودم، از سر عمرم هم زیاده!

+ سپاسگزارخدایی هستم که همیشه برای یاد گرفتن مهمترین درس ها، بهترین استادها رو برام می فرسته!

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 10:21 ] [ جوینده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا بگویم، آنچه را که به نحوی می دانم باید گفت. آنچه را که تو در این همه سال به من آموختی. می نویسم تا همه را بازگو کنم و بدانم که توانسته ام آنچه را که می خواستی بیاموزم؟ می نویسم و جز همگام شدن با تو مرا دغدغه ی دیگری نیست. نه نگران توجه دیگرانم و نه خلق چیزی بهتر از آنچه هستم از خودم، و نه اشتیاقی برای بیرون ریختن عواطفی متراکم.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس