تبليغاتX
جوینده

جوینده
روزگار یک جستجو گر 
می گن یه پرنده ای هست به اسم انقوت (یا شایدم عنقوت یا عنغوت یا ...!) این پرنده توی بیابان زندگی می کنه و غذاش هم اینه که روزی یه دونه از ریگ های بیابان رو می خوره. بعد می گن این پرنده خیلی گرفته و غمگینه و حوصله نداره، چون همیشه با خودش می گه اگه یه روز این ریگ های بیابون تموم بشن من چی کار کنم!


نخند جوینده، تو هم گاهی عین همون پرنده ای ... اعتماد کن به خدایی که هزاران برابر آرزوهای تو توانایی داره ...

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 19:42 ] [ جوینده ]
وقتي هر چه قدر تقلا مي کني هيچ چيز جور در نمياد و راه به جايي نمي بري اين ايده رو امتحان کن: کناري بايست و همه چيز رو واگذار کن به خدا. به قول يه نويسنده اي، بگو اين جنگ، جنگ من نيست، جنگ خداست! و ايمان داشته باش که همه چيز در بهترين زمان اتفاق مي افته.

همين!

[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 0:27 ] [ جوینده ]
دقايقي از روز ...آرام گير، در سکوت ...

همه چيز را از ذهن به دور بريز و تنها ضربان قلبت را احساس کن

فقط باش

          بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي

فقط باش و بر بودن خويش آگاه باش

اين تويي اي شاهزاده! آيا هر گز وجود خود را احساس کرده اي؟

اگر نه، پس به دنبال وجود چه مي گردي؟ کجا مي روي؟ اين همه رفتن، اين همه آرزو، اين همه انديشه ....

        بايست!

دقايقي بايست و تنها اين وجود الهي را، خويش حقيقي ات را، احساس کن،

        بي هيچ انديشه اي، آرزويي يا قضاوتي

اين طبيعت حقيقي توست ...چه قدر آن را مي شناسي؟


پي نوشت:

+ يه پيشنهاد خوب اينه که حدودا نيم ساعت (مي تونه پيوسته يا دو تا يه ربع باشه. مثلا يه ربع صبح و يه ربع عصر) يه جاي راحت دراز بکشيد و به هيچ چيز فکر نکنيد. توضيحات بيشتر در کتاب هفت قانون معنوي اثر ديپاک چوپرا.

+ واقعا تا حالا چه قدر خود واقعيمون رو احساس کرديم؟ نيازي به سفر روح نيست کافيه ذهن رو ساکت کنيم. خويش حقيقي هميشه حضور داره و آگاهه از همه چي. تجربه ي محشريه. فقط انظباط و پشت کار مي خواد.

[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 23:28 ] [ جوینده ]
توي طبيعت بيرون شهر داشتيم قدم مي زديم. هواي خوبي بود، چمن، درخت، رودخانه اي که در ته دره اي کم عمق جاري بود و درختاني که ديواره دره رو پوشونده بودن.

همين طوري که راه مي رفتيم يه هو دست منو گرفت و گفت بيا. و سريع شروع به راه رفتن کرد. گفتم کجا مي ري؟ گفت تو بيا. بدو. سريع مي رفت. از لاي درختا و از شيب کنار رودخونه پايين مي رفت و من تمام سعي خودمو مي کردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چي مي پرسيدم آخه کجا مي ري. اون فقط مي گفت تو فقط بيا.

وقتي به زمين مسطح کنار رودخونه رسيديم ايستاد. گفتم خوب چيه قضيه منو تا اينجا کشوني؟

گفت: اين همه با سختي دنبال من اومدي اذيت نشدي؟

گفتم: يه ذره اما مهم نيست.

گفت: اين قدر پرسيدي کجا مي ري و من نگفتم نگران نشدي؟ نترسيدي؟ با خودت نگفتي ممکنه يه بلايي سرت بيارم؟

گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که مي دونم چه آدم دوست داشتني و با ارزشي هستي. براي چي بايد مي ترسيدم؟

گفت: تو به من که يه آدم و يکي از مخلوقات خدا هستم اين همه اعتماد داري که بدون ترس دنبال من از لا به لاي همه ي اين درختا و از شيب اين دره پايين ميايي،‌چه طوريه که وقتي خدا تو رو توي زندگي به جايي مي بره که از نظر تو آخرش معلوم نيست، مي ترسي و نگران مي شي؟ نمي شه همون قدر که به من اعتماد کردي، فقط همون قدر و نه بيشتر، به خدا اعتماد کني؟

فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عميق ترين، و البته سازنده ترين، احساس شرمندگي زندگيم رو تجربه کردم ...

[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:44 ] [ جوینده ]

توي اين پست بخش هايي از يه گفتگو با دوستانم رو مي نويسم. يکي از دوستان نوشته بود:

جستجوي شادي همان طلب خداست

و داشتيم در بارش حرف مي زديم که من گفتم دوتا درک از اين جمله داشتم:

"اولين درک من اين بود که وقتي دنبال شادي مي گردي جستجوي واقعي تو در واقع دنبال خدا گشتنه. اما يه روز حس کردم برعکسش هم مي شه يعني دنبال خدا گشتن همراه با به دست آوردن شاديه. يعني اگه دنبال خدا هستي و شادي به دست نمياري يه جاي کارت ايراد داره. اصولي توي زندگي وجود داره که يادگرفتنشون منجر مي شه به لذت بردن از زندگي. البته اين لذت بردن از زندگي به دست نمياد مگر اينکه تو عاشق زندگي باشي. حتما خودتون مي تونيد رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو کشف کنيد اگه نه بگيد تا توضيح بدم. جستجوي خدا هم حاصلي جز عاشق خدا شدن نداره پس منجر به لذت بردن و شادي مي شه."

يکي از دوستان گفت اما بهترین نوع جستجوی خدا اینه که الان اونو کنار خودت بدونی! یعنی این درک رو داشته باشی که الان رسیدی! برای شادی هم همینطوره. من نوشتم:

"حرف شما درسته البته من در بارش توضيح دارم که اگه جاش بود مي گم. مسلما هيچ کس نمي تونه دنبال خدا بگرده چون خدا همين جا درون ما هست. چيزي که ما دنبالش مي گرديم همينه که بفهميم (يعني اين دانش جزئي از آگاهي ما بشه و نه يه دانش ذهني) که خدا درون ماست. چيزي که مانع از اين فهم مي شه يه سري مسائل هستند که شامل مسائل فيزيکي، عاطفي و ذهني مي شن و جستجو در واقع تلاش براي حل اوناست تا مجراي درک ما آروم و صاف بشه و بتونيم نور خدا رو که هميشه مي تابيده و ما نمي ديديم ببينيم. مثلا وقتي شما از دست يکي خيلي عصباني هستي يا به چيزي وابسته هستي و يا ... اين مجرا باز نيست. تشما بايد ياد بگيري که که اين مسائل مزاحم رو چه جوري حل کني تا اذيتت نکنن"

و دوست ديگري ازم خواست تا رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو توضيح بدم. نوشتم:

"رابطه عاشق زندگي بودن و عاشق خدا بودن رو به شکلهاي مختلف مي شه توضيح داد. يکي از شکل هاش که من دوست دارم اينه که وقتي شما کسي رو دوست داري از طرز حرف زدنش گرفته تا راه رفتن و حتي لباس هاش، هر چي که باشن، همه رو دوست داري. زندگي هم يک سري بازيه که خدا سر راه ما گذاشته، يه سري کارهاييه که خدا با ما مي کنه و اگه خودشو دوست داشته باشيم کارهاش رو هم دوست داريم. شما اگه از هر جوري که من هستم بدت بياد نمي توني ادعا کني منو دوست داري، همين طور کسي که مدام سر قوانين دنيا (که در واقع جزئي از خود خدا هستن) غر مي زنه نمي تونه ادعا کنه خدا رو دوست داره."


اگه بحثمون ادامه پيدا کرد و جالب بود بازم پست مي زنم!

[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:27 ] [ جوینده ]
براي چند لحظه به آخرين دفعه اي که از يکي از عزيزانتون ناراحت شديد فکر کنيد. مخصوصا اگه ناراحتي شديد و در حد نفرت بوده ... حالا تصور کنيد همين الان خبر مرگ اون فرد رو بهتون بدن. تلخه؟ وقتي باخودتون تنها بشيد بعد از مرگ اون، يکي از مهمترين چيزايي که بهش فکر مي کنيد چيه؟ همون نفرت لحظه اي؟ با خودتون نمي گيد که اگه مي شد که بازم زنده باشه ديگه هرگز از دستش ناراحت نمي شديد؟

حالا اينو تعميم بديد به ساير آدما که شايد عزيز يا نزديک به شما نباشن. مثلا راننده اي که تو خيابون با حماقتش اعصاب شما رو خورد ميکنه. اگه يه ساعت ديگه همون آدمو ببينيد که ناجور کشته شده آيا ناراحت نمي شيد؟

ميگم مگه زندگي چه قدره که اين فرصت کم رو صرف نفرت از هم مي کنيم؟ چرا اين قدر خطاهاي همديگه رو گنده مي کنيم؟ اون قدر گنده که ديگه جايي براي دوست داشتن نمي مونه.

[ شنبه 8 مرداد1390 ] [ 21:39 ] [ جوینده ]
آرشيو رو که نگاه کنيد متوجه مي شيد که چهار سال و چند روز مي شه که اين وبلاگ رو دارم. تا حالا خيلي توش نوشتم. اخيرا دوستان مي گن چرا ديگه نمي نويسي. راستش ديگه چيزي ندارم بگم چون اخيرا اتفاقات جالبي تو زندگيم افتاده که بهم نشون داده اصولا چيز زيادي نمي دونم! يه جورايي دهنم بسته شده. حتي يه بار به سرم زد کلا وبلاگمو حذف کنم. اما بعد ديدم دلم نمياد!

به همين خاطر بعد از اين يکي از اين دو تا کار رو خواهم کرد: يا تا مدت زيادي ديگه نمي نويسم اصلا و يا کاملا سبک نوشتنم رو تغيير مي دم. هنوز نمي دونم توان انجام دادن کدوم کار رو دارم.

در هر صورت از شما دوستان با وفايي که سر مي زنيد ممنونم. منو ببخشيد که زياد اين دور و بر پيدام نمي شه.

[ شنبه 28 خرداد1390 ] [ 23:41 ] [ جوینده ]

من خيلي اهل بازي هاي کامپويتري نيستم اما گاهي بعضي از بازي هاي خود ويندوز رو دوست دارم. مخصوصا بازي مين جمع کن يا همون mine sweeper!!

اين بازي از چند نظر براي من جالبه. يکي اينکه چون بايد سريع انجامش داد و فهميدن نقاط وجود مين (يعني استدلال اينکه کجا مين هست و کجا نيست) چنان ذهن آدمو درگير مي کنه که باعث مي شه مثل هر بازي کامپيوتري ديگه اي آدم چند دقيقه ذهن هميشه شلوغش رو تعطيل کنه و  در لحظه زندگي کنه.

دوم اينکه گاهي توي اين بازي شما به بن بست مي خوريد. يعني با استدلال عادي نمي تونيد پيش بريد و هر خونه اي ممکنه بمب باشه يا نباشه. در اين مواقع فقط يک راه داريد: اينکه حدس بزنيد و خوش شانس باشيد تا حدستون درست دربياد. من اين مواقع اين بازي رو دوست دارم چون درست مثل زندگي مي مونه. خوبه که آدم هميشه با منطق بمب هاي بازي رو شناسايي کنه، همون طور که تو زندگي بايد با فکر و منطق عمل کرد. اما هميشه زندگي ما رو به نقطه اي مي رسونه که هيچ راه منطقي اي جواب نمي ده. يا اگر هم بده شما رو خيلي جلو نمي بره. اينجا شما فقط بايد به نداي قلبتون گوش بديد و قدم بعدي رو بداريد.

توي اين بازي هم همين جوريه. من يه ايده اي دارم که نمي دونم چه قدر درسته اما احساسم اين جوريه. اينکه هر چي شما توي چيزي مثل مين خنثي کردن توي اين بازي بتونيد بيشتر درست حدس بزنيد، آدمي هستيد که به نداي قلبتون بهتر گوش مي ديد و کانال ارتباطي درونيتون بين ذهن و خود برتر شما بيشتر و بهتر داره استفاده مي شه. جالبه، انگار اين خويش برتر در مورد هر چي، و واقعا هر چي که ازش سوال کنيد بهتون جواب مي ده، حتي مکان مين در بازي مين روب!!!

به نظرم ايجاد تعادل بين بودن در اين دو حالت (يعني عمل از روي شناخت قوانين و عمل از روي نداي قلب) از مهارت هاي بزرگ معنويه. کسي رو مي شناسم که اين بازي رو با سرعت فوق العاده انجام مي داد و جالبه که در صد درصد مواقع فقط حدس مي زد!! من زياد اين سبک رو تاييد نمي کنم، هر چند به درست بودن اين اعتقادم شک دارم. نظر شما چيه؟

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 21:58 ] [ جوینده ]

مواد لازم:

قارچ: چند عدد!

تخم مرغ: يک يا چند عدد!

آگاهي: در حد بنز!

نمک، فلفل، روغن، ماهي تابه، اجاق گاز و غيره: به ميزان لازم!

طرز تهيه:

ابتدا به لحظه­ي حال توجه مي کنيم! بعد در حالي که از جريان آب روي دست خود آگاه هستيم قارچ ها را مي شوييم و در سبد مي گذاريم. بعد همان جور آگاهانه آن ها را خرد مي کنيم. ضمن اين کار به اندازه قطعات و حرکات دستمان توجه مي کنيم. بعد با هوشياري کامل ظرف قارچ هاي خرد شده را نزديک تابه مي بريم. تابه بايد از قبل – به صورت آگاهانه – روي اجاق گذاشته شده و در آن روغن ريخته شده باشد. همچنين اجاق بايد روشن هم شده باشد! بعد قارچ ها را، با توجه، داخل تابه مي ريزيم و با آگاهي کامل از همه ي پديده هاي اطراف آن ها را هم مي زنيم. يک ذره زل مي زنيم به تابه تا آب قارچ ها در بيايد و کيف کنيم! حالا بايد نمک و فلفل را با توجه به سپيدي نمک و صدايي که موقع پاشيده شدن توليد مي کندبه روي قارچ ها بپاشيم. همين کار را وقتي با فلفل مي نماييم بوي فلفل را احساس مي کنيم. بعد اگر صورتمان خاريد با توجه به آن ناحيه آن را مي خارانيم!! حالا تا آب قارچ ها خشک نشده است آن ها را هم مي زنيم تا آماده شوند. ياد آبليمو مي افتيم، فعلا حسش نيست! و گرنه با گام هايي آگاهانه به سوي يخچال مي رفتيم و  آن را هم مي آورديم براي اضافه کردن. تا آب قارچ ها کشيده شود بايد صبر کرد. در اين مدت در صورت تمايل به حرکات حيرت انگيز بخار آب توجه مي کنيم و در صورت عدم تمايل يک عمل آگاهانه ي ديگر انجام مي دهيم، مثل حاضر کردن ظروف! البته در اين مرحله مي توان ميزان قابل توجهي از عشق هم به غذا افزود، چون مي گن مولوکول هاي آب چيزاي خوب رو مي فهمن! در نتيجه مي توان يا قربان صدقه ي غذا و خورنده هاي نهايي آن (از جمله خودمان!) برويم، و يا کمي ذکر بگوييم، آن هم آگاهانه! وقتي صداي متصاعد شونده از تابه به جلق و جلوق ميل کرد تخم مرغ را بر مي داريم، با آگاهي کامل آن را به جايي که لبه ي باريک و محکم دارد مي زنيم و آرام بازش مي کنيم تا محتوياتش روي قارچ ها بريزد. به قطره هاي تخم مرغ با آگاهي نگاه مي کنيم که چه جور با رسيدن به تابه سفيد و سفت مي شوند! اين عمل را براي ساير تخم مرغ هاي احتمالي هم انجام مي دهيم. چگونگي هم زدنش به سليقه خودمان بر مي گردد، مهم اين است که از اين عمل نيز آگاه باشيم!

بعدش هم ديگر واضح است ديگر! مي بريم و مي خوريمش، البته آگاهانه!!

 

واژه نامه:

آگاهانه (عمل آگاهانه): يعني کاري که موقع انجام دادنش حواست به همون عمله و نه به قرض هاي پارسال و سال آينده ات!

[ سه شنبه 23 فروردین1390 ] [ 20:39 ] [ جوینده ]
عيد هم تموم شد. خيلي سريع تر از هر سال. اون موقع ها که مدرسه مي رفتيم و تعطيلي عيد کلي مزه مي داد، انقدر سريع نمي گذشت. نمي دونم چرا امسال اين جوري بود.

مدتيه يه مطلب خوب که همچين خالص مربوط به جويندگي مي شه تو ذهنمه، خدايا يه حسي بده بنويسمش!

دنيا پر از قصه هاي جويندگيه، گاهي زن و شوهري رو مي بيني که انگار گير هم افتادن، يکي اين ور آب، اون يکي اون ور. هيچ کدوم هم خلاصي ندارن و تو به وضوح مي بيني که هر کدوم به اين خاطر گير هم افتادن که دنياي اون يکي رو ياد بگيرن. براي خدا فقط همين مهمه.

نمي تونيد تصور کنيد که اسم خدا چه جوري ماهي هاي قرمز رو آروم مي کنه!! حيرت انگيز بود!

مرسي خوبم، خبر؟ سلامتي! روح الهي يه عالمه تجربه ريخته سرم! انقدر که نوشتن از يادم رفته. شعر هم مي گم، بيشتر از قبل، اصولا ديگه زندگي نمي کنم، دارم شعر مي گم! :)

آزادي ... واژه اي که هيچ وقت اسيرش نبودم، حتي آزادي معنوي ... نمي دونم چرا الان اومد تو ذهنم!

امسال يه سال محشره ... چرا؟ براي اينکه من مي گم!!!!

تاحالا دقت کرديد بچه ها چه راحت به خواسته هاشون مي رسن؟ چون خيلي ساده دستشون رو دراز مي کنن و جسم مورد نظر رو برمي دارن، بعدشم مي ذارن تو دهنشون! مسيح مي گه براي رسيدن به ملکوت آسمان ها بايد بچه شد.

به قول سهراب سپهري (فاميليشو گفتم که نگيد پسرخالشه!!) زندگي خالي نيست، سيب هست ... نمي دونم چي چي ... ايمان هست. اولي رو هستم! مخصوصا اگه آبدار و شيرين باشه!

يه ضرب المثل خيلي قديمي مي گه جوينده اي که فکر نکنه خيلي مفيد از اونيه که فکر مي کنه اونم پراکنده! خوشا سکوت روح!

[ یکشنبه 14 فروردین1390 ] [ 0:38 ] [ جوینده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا بگویم، آنچه را که به نحوی می دانم باید گفت. آنچه را که تو در این همه سال به من آموختی. می نویسم تا همه را بازگو کنم و بدانم که توانسته ام آنچه را که می خواستی بیاموزم؟ می نویسم و جز همگام شدن با تو مرا دغدغه ی دیگری نیست. نه نگران توجه دیگرانم و نه خلق چیزی بهتر از آنچه هستم از خودم، و نه اشتیاقی برای بیرون ریختن عواطفی متراکم. می دانی چه می نویسم، من قصد ندارم چراغی برای هدایت از قعر به بالا روشن کنم. چرا که چنین حرکتی در واقع دو مرحله است: آمدن از قعر به میان و آمدن از میان به بالا. بسیارانی در باره ی حرکت اول سخن گفته اند ومی گویند، جوینده اما چیز بیشتری می خواهد؛ من می خواهم به جنبه های حرکت دوم بپردازم.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس